ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 1 رای - 3 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
فی البداهه ها
نویسنده پیام
ترومن بروینک آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 41
تاریخ ثبت نام: خرد ۱۳۹۰
اعتبار: 6


تشکرها : 702
( 298 تشکر در 34 ارسال )
شماره ارسال: #41
RE: فی البداهه ها

از اونجایی که شخصیتی اهل شعر عرفان غزل هستید حتمآ این ضایعه خیلی براتون دردناکه تسلیت من رو هم بپذیرید

(هر چند خبر بد شنیدن شده کار هر روز ما)

۱۹-۷-۱۳۹۰ ۱۱:۴۰ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سناتور, ژان والژان, مگی گربه, حمید هامون, بانو, راتسو ریــزو, رزا, الیشا, Papillon, آوینا, کاترین جویس, مایکل اسکافیلد
میثم آفلاین
اخراج شده

ارسال ها: 295
تاریخ ثبت نام: آبا ۱۳۸۸


تشکرها : 2522
( 2041 تشکر در 267 ارسال )
شماره ارسال: #42
RE: فی البداهه ها

نمی دانم چه بنویسم ، روحیه ای هم برای این کار ندارم.

مصیبت دو سال پیش خودم برایم تداعی شد و یاد لحظه ای افتادم که به من گفتند "خواهرت ده روز پیش درگذشت" و من بی خبر بودم

همیشه از تسلیت گفتن بیزار بوده ام ، اما از آن گریزی نبوده است. الیشای عزیز ، ما را همدرد خود بدانید.


سعادتمندانه ترین زندگی، زندگی بدون تفکر است. (سوفوکلس)
۱۹-۷-۱۳۹۰ ۱۲:۰۲ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سناتور, ژان والژان, مگی گربه, حمید هامون, بانو, راتسو ریــزو, رزا, بهزاد کازابلانکا, الیشا, Papillon, آوینا, کاترین جویس, مایکل اسکافیلد
بهزاد کازابلانکا آفلاین
متولد کازابلانکا
***

ارسال ها: 837
تاریخ ثبت نام: شهر ۱۳۸۸
اعتبار: 36


تشکرها : 2001
( 3464 تشکر در 686 ارسال )
شماره ارسال: #43
RE: فی البداهه ها

فقط میتونم بگم غم آخرتون باشه  از صمیم قلب تسلیت  میگم

خدا صبر جمیل عطا فرماید

الهم تقبل منا هذا القلیل


تنهــا صداست کـه مـیمانــد
شهیده فروغ فرخزاد
۱۹-۷-۱۳۹۰ ۰۴:۵۰ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مگی گربه, گرتا, ژان والژان, حمید هامون, دزیره, بانو, راتسو ریــزو, سناتور, رزا, میثم, الیشا, Papillon, آوینا, کاترین جویس, مایکل اسکافیلد
راتسو ریــزو آفلاین
پیانیست کافـه
***

ارسال ها: 80
تاریخ ثبت نام: آبا ۱۳۸۹
اعتبار: 20


تشکرها : 662
( 931 تشکر در 72 ارسال )
شماره ارسال: #44
RE: فی البداهه ها

دردا که مرگ تجربه غم انگیزیست ...

الیشای گرامی، ما را در غم خور شریک بدانید.


تکرار می کرد: نمی شود کاری اش کرد... نمی شود کاری اش کرد...
خیلی خنده ام گرفت، انگار چیزی هست که بشود کاری اش کرد
. زندگی در پیش رو - رومن گاری
۱۹-۷-۱۳۹۰ ۰۹:۳۳ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ژان والژان, سناتور, بانو, ترومن بروینک, حمید هامون, رزا, گرتا, مگی گربه, میثم, الیشا, Papillon, آوینا, کاترین جویس, مایکل اسکافیلد
الیشا آفلاین
عاشق اینگرید برگمن

ارسال ها: 104
تاریخ ثبت نام: خرد ۱۳۹۰


تشکرها : 4486
( 1052 تشکر در 104 ارسال )
شماره ارسال: #45
RE: فی البداهه ها

با سلام خدمت شما سروران عزیز:ttt1

از همه دوستان عزیزی که با ارسال نظرهایشان این حقیر را مدیون محبت خود میکنند سپاسگزارم مرسی:ttt1:ttt1:ttt1cryyy!cryyy!


مهم نیست که تو واقعا گریه کنی. مهم این است که تماشاگران فکر کنند تو داری گریه می‌کنی. اینگرید برگمن
۲۳-۷-۱۳۹۰ ۱۰:۱۴ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : بانو, ژان والژان, سناتور, ترومن بروینک, مگی گربه, حمید هامون, بهمن مفید, Papillon, آوینا, کاترین جویس, مایکل اسکافیلد
shahrzad آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 72
تاریخ ثبت نام: خرد ۱۳۸۸
اعتبار: 4


تشکرها : 133
( 337 تشکر در 58 ارسال )
شماره ارسال: #46
RE: فی البداهه ها

...با من عاشق بمان و بگو. این دل خسته به لختی تحمل می ارزد. با من جدا مانده از اصل خویش دمی مدارا کن. شاید آن قلب آیینه صفتت بر تقدیر من بلرزد...


من برای آن که بتوانم مهربانی کنم ناچارم که در ابتدا خشونت پیشه گیرم
۲۹-۸-۱۳۹۰ ۰۹:۴۴ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : الیشا, بانو, Papillon, مگی گربه, ژان والژان, حمید هامون, دزیره, آوینا, کاترین جویس, مایکل اسکافیلد
shahrzad آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 72
تاریخ ثبت نام: خرد ۱۳۸۸
اعتبار: 4


تشکرها : 133
( 337 تشکر در 58 ارسال )
شماره ارسال: #47
RE: فی البداهه ها

چه روزهای دوری بود و چه آرزوهای محالی. درد بی تو بودن را به طبیب روزگار نیز نمی توان سپرد.


من برای آن که بتوانم مهربانی کنم ناچارم که در ابتدا خشونت پیشه گیرم
۳۰-۸-۱۳۹۰ ۰۸:۳۸ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : الیشا, ترومن بروینک, ژان والژان, دزیره, بانو, Papillon, آوینا, کاترین جویس, مایکل اسکافیلد
shahrzad آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 72
تاریخ ثبت نام: خرد ۱۳۸۸
اعتبار: 4


تشکرها : 133
( 337 تشکر در 58 ارسال )
شماره ارسال: #48
RE: فی البداهه ها

مرا در همین نخستین سطر خاطراتت رها کن و برو. همین یک سطر تمام دنیای من است.


من برای آن که بتوانم مهربانی کنم ناچارم که در ابتدا خشونت پیشه گیرم
۳-۹-۱۳۹۰ ۱۲:۳۱ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : الیشا, دزیره, ترومن بروینک, ژان والژان, بانو, Papillon, آوینا, کاترین جویس, مایکل اسکافیلد
shahrzad آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 72
تاریخ ثبت نام: خرد ۱۳۸۸
اعتبار: 4


تشکرها : 133
( 337 تشکر در 58 ارسال )
شماره ارسال: #49
RE: فی البداهه ها

دوباره با تو معنا می شوم. دل تنگیهایم را از تو کم می کنم. با روح عاشقت جمع می شوم. دو باره با تو پر از ناگفته های سالهای بی تو می شوم.


من برای آن که بتوانم مهربانی کنم ناچارم که در ابتدا خشونت پیشه گیرم
۴-۹-۱۳۹۰ ۰۹:۵۲ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ترومن بروینک, ژان والژان, الیشا, بانو, اسکارلت اوهارا, دزیره, Papillon, نیومن, آوینا, کاترین جویس, مایکل اسکافیلد
shahrzad آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 72
تاریخ ثبت نام: خرد ۱۳۸۸
اعتبار: 4


تشکرها : 133
( 337 تشکر در 58 ارسال )
شماره ارسال: #50
RE: فی البداهه ها

...این آخری ها خوب دست دلم را خوانده بودی.واژگانت چه رندانه با سر انگشت محبت گیسوی احساسم را نوازش می کرد...


من برای آن که بتوانم مهربانی کنم ناچارم که در ابتدا خشونت پیشه گیرم
۱۰-۹-۱۳۹۰ ۱۰:۳۶ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ترومن بروینک, الیشا, Papillon, آوینا, سروان رنو, ژان والژان, کاپیتان اسکای, کاترین جویس, مایکل اسکافیلد
آوینا آفلاین
ته تغاری کافه !
**

ارسال ها: 46
تاریخ ثبت نام: بهم ۱۳۹۰
اعتبار: 3


تشکرها : 875
( 246 تشکر در 40 ارسال )
شماره ارسال: #51
RE: فی البداهه ها

فیلسوف نیستم ولی

کشف کرده ام تسلسل علل باطل نیست

آن هم در حین 

یافتن برهانی برای اثبات عشق 

وقتی که من عاشق تو ام ، تو عاشق او و او عاشق دیگری .... و این زنجیره پایان ندارد....

فیلسوف نیستم ولی  

کشف کرده ام تسلسل علل باطل نیست  ....

۱۰-۱۱-۱۳۹۰ ۱۰:۴۴ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سروان رنو, اسکارلت اوهارا, ژان والژان, نیومن, دزیره, ممل آمریکایی, Papillon, الیشا, کاپیتان اسکای, کاترین جویس, مایکل اسکافیلد
تیرانداز ولگرد آفلاین
رحمه الله علیه

ارسال ها: 22
تاریخ ثبت نام: مرد ۱۳۸۹


تشکرها : 4
( 66 تشکر در 17 ارسال )
شماره ارسال: #52
RE: فی البداهه ها

منم فیلسوف نیستم اما عشق تنها در نگاه گرم مادران نیست

عشق در جاهای

پست فقیر در دل بیرحم ما هم هست

هرچند شما نبینید معنایش نکنید

عشق تنها یک لحظه است نفرت همیشه عشق دیده نمیشود

نفرت عمیقست اگر نفرت من نبود عشق تو معنا نداشت


کافه چی یه دوبل بده
۱۱-۱۱-۱۳۹۰ ۱۱:۴۶ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ممل آمریکایی, دزیره, آوینا, Papillon, ژان والژان, الیشا, مایکل اسکافیلد
آوینا آفلاین
ته تغاری کافه !
**

ارسال ها: 46
تاریخ ثبت نام: بهم ۱۳۹۰
اعتبار: 3


تشکرها : 875
( 246 تشکر در 40 ارسال )
شماره ارسال: #53
RE: فی البداهه ها

دلم میخواهد ، کافه ای باشد ، صاحبش تو باشی

سالها بعد از رفتنت ، روزی به دیدنت بیایم

و تو بپرسی : ازدواج کردی ؟

و من بر خلاف انتظارت بگویم :

نه !


پ.ن : افسوس که نه من ایلسا هستم و نه تو ریک !

 

۱۲-۱۱-۱۳۹۰ ۰۶:۴۶ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ژان والژان, Papillon, تیرانداز ولگرد, الیشا, کاپیتان اسکای, کاترین جویس, مایکل اسکافیلد
آوینا آفلاین
ته تغاری کافه !
**

ارسال ها: 46
تاریخ ثبت نام: بهم ۱۳۹۰
اعتبار: 3


تشکرها : 875
( 246 تشکر در 40 ارسال )
شماره ارسال: #54
RE: فی البداهه ها

آخرین بار که شماره رو گرفتم گفت:مشترک مورد نظر شما ،مورد نظر خیلی هاست.

قطع کردم....بــرای همیشه!

 

پ.ن:آدم های ساده را دوست دارم ،  آدمهای ساده رو باید مثل یک تابلو نقاشی ساعتها تماشا کرد.

۱۵-۱۱-۱۳۹۰ ۰۹:۳۴ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : کاپیتان اسکای, ژان والژان, Papillon, الیشا, کاترین جویس, بانو, مایکل اسکافیلد
حمید هامون آفلاین
مرد آرام!
***

ارسال ها: 38
تاریخ ثبت نام: تير ۱۳۹۰
اعتبار: 18


تشکرها : 1660
( 387 تشکر در 38 ارسال )
شماره ارسال: #55
RE: فی البداهه ها

مدتی است که در کافه  نوشته های دلی نمی بینم.پست مفید و آموزنده زیاد است اما دریغ از اندکی دل پشت آن نوشته.دوستان دلی من! بدجور میدان را خالی کرده اید!کجا خلوت گزیده اید؟ بیایید-(بسوزانید) و باز هم (خاکستر کنید).....

هر وقت که احساساتی می شوم یاد مراد همیشگی ام ((استاد دوایی)) می افتم.به نوشته هایش سرک می کشم که (باز هم مهربانتر شوم و عاشق تر).باز هم مست احساس شوم. باز هم با خودم در خلوت کلی حال کنم و این حس خوب را به بقیه انتقال دهم.....

با این نیت اسم استاد را در اینترنت جستجو کردم.مطلبی از هوشنگ گلمکانی در موردش یافتم که ظاهرا سال 88 در فصلنامه ی ((نگاه نو)) چاپ شده و سپس گلمکانی آنرا در وبلاگش نیز قرار داده است.عین مطلب را برایتان می آورم.بسیار زیباست.ارجاعی است عمدتا به داستان (بولوار دلهای شکسته) ی استاد و البته اندکی هم به نوشته های دیگر.به گمانم اگر داستان را نخوانده باشید هم باز لذت فراوانی خواهید برد..........:

به سبک خودِ استاد

باروبنديلم را كه توی هتل گذاشتم، راه افتادم تا او را پيدا كنم كه زودتر از من به مقصد رسيده بود. از مسير پردارودرختی ــ مثل همه جای آن سرزمين ــ رد شدم و رفتم به هتلی كه محل استقرار او و عده‌ای ديگر از مهمانان جشنواره بود. آن‌جا نبود. از آدم‌های جشنواره سراغش را گرفتم، ساختمانی آن‌سوتر را نشان دادند كه دفتر موقت جشنواره را برپا كرده بودند. رفتم آن‌جا، ديدم آقای بلندبالا گوشه‌ای از سرسرا، پشت به ورودی ايستاده و با دو نفر حرف می‌زند. نخواستم بروم وسط و حرف‌شان را قطع كنم. كمی پلكيدم كه ديدم گوشه‌ای از سرسرا، ميز و بساط روابط عمومی برپاست. رفتم كاتالوگ و كارت جشنواره را بگيرم. بايد می‌نشستم جلوی يک دوربين ديجيتال كه خودشان عكسم را بگيرند و از اين كارت‌های مدرن صادر كنند كه عكس و اسم آدم يک‌جا و يک‌پارچه روی مواد ضخيم و شيک از كار درمی‌آيد. نشستم روی چارپايه رو به دوربين و جوانی كه مسئول اين كار بود شروع كرد به تنظيم من و دوربين. در همين فاصله آقای بلندبالا هم كارش در آن سمت تمام شده بود و از دو مخاطبش جدا شده بود و برگشت و نگاهی به اطراف انداخت و مرا اين طرف ديد كه دارم مراسم آغاز ورود رسمی به ساحت جشنواره را به جا می‌آورم. آمد به آن طرف، و حالا من روی چارپايه نشسته‌ام و بايد ثابت بنشينم كه عكسم برداشته شود. دلم می‌خواست بلند شوم و بغلش كنم اما فكر كردم مانع كار آن آقای جوان می‌شوم و احيانأ در دل بابت رفتار جهان‌سومی ملامتم می‌كند. اين بود كه تكان نخوردم و او آمد در دوسه‌متری من ايستاد، كه كارم تمام شود. فقط دزدكی نگاهی بهش كردم و باز سر و چشم را ثابت و جدی به سوی دوربين نگه داشتم.
ــ «چه‌قدر جدی! بابا لبخندی بزن!»
بيش از اطاعتِ دستور، از حرفش خنده‌ام گرفت كه با كنترل آن هم ته‌مانده‌اش توی عكس باقی ماند و كارت را كه آقای جوان به دستم داد ديدم با بقيه عكس‌هايم فرق دارد! بعد پاشدم و بغلش كردم اين آقای بلندبالا را كه به بهانه جشنواره، اين راه را به عشق ديدنش و هم‌كلامی با او تا اين‌جا آمده بودم...

نشسته بوديم توی كافه همان محل كه مدرسه عالی نمی‌دانم چی بود و حالا جشنواره بساطش را در آن پهن كرده بود. جوانان داوطلب كارهای مختلف اين تشكيلات را می‌گرداندند و چندتای‌شان هم در اين چای‌خانه خدمت می‌كردند و روزهای ديگر جابه‌جا می‌شدند. يكی‌شان خانم جوان خوش‌رویی بود، كه آن قدر آمد و رفت و چايی آورد و آب‌معدنی آورد و ميز را تميز كرد و پرسيد چه می‌خواهيد و چيز ديگری لازم داريد يا نه، كه در يكکنوبت از سه‌چهار نوبت، اين آقای بلندبالا سرش را بالا آورد، نگاهی به دخترک انداخت، مكثی كرد كه نمی‌دانم چه‌قدر طول كشيد و بعد در جواب او که پرسید: «چیز دیگری نمی‌خواستید؟»، گفت: «چرا... اسم شما را.» و بعد اسم او را در حاشیه دفترش نوشت. ایشان که رفت، او سکوت کرده بود و سرش توی دفترش بود. حرف‌مان عملأ قطع شده بود و من هم چیزی نگفتم تا سکوت ادامه پیدا کند و او سرش را از روی دفترچه‌اش بلند نکند. فقط همان جوری که داشت دفترچه‌اش را بی‌هدف ورق می‌زد گفت که حرف اول اسم‌مان یکی‌ست.
از فردایش هر وقت که می‌خواستم پیدایش کنم می‌رفتم به همان ساختمان و اگر در سالن نمایش نبود، همان جا پیدایش می‌کردم. از هر جا که درمی‌آمدیم، انگار قل می‌خوردیم و سر در می‌آوردیم از همان ساختمان. می‌گفت: «آقای همدل هموطن، بیا برویم بولتن بگیریم. مگر بولتن نمی‌‌خواستی؟» می‌گفتم: «بولتن که صبح گرفتیم.» می‌گفت: «اون مال صبح بود. بولتن عصر قشنگ‌تره. برویم دوباره بگیریم.» و می‌رفتیم تا او جیره لبخندش را تحویل بگیرد. از حاشیه خیابان‌های باصفای درختی می‌رفتیم و نسیم ملایمی پوست را نوازش می‌کرد و حال آدم بهتر می‌شد و بعد جیره لبخند، حال او را بهتر می‌کرد.
...گاهی هم مقاومت می‌کرد. از سینما که بیرون می‌آمدیم می‌گفت: «بیا امروز دیگر نرویم به سراغ بولتن. نرویم دیگر آن‌جا. برویم آن طرف شهر، به بازار میوه سر بزنیم، از پارک دیدن کنیم، برویم بستنی بخریم.» به شوخی می‌گفت: «آقای همدل هموطن، اگر دیدی من باز دارم بی‌اختیار کشیده می‌شوم به آن طرف، شما نگذار، یک بهانه‌ای بتراش و مرا منصرف کن. مثل بزرگ‌ترهایی که موقع عبور از جلوی مغازه اسباب‌بازی‌فروشی سر بچه را به چیزی در طرف دیگر خیابان گرم می‌کردند...» می‌خندیدم و برعکس، خودم او را می‌کشاندم به سوی آن ساختمان تا او جیره لبخندش را بگیرد و من هم بولتن بگیرم. بولتن صبح و ظهر و عصر و شب. می‌گفتم آقای بلندبالای شاعر، من بستنی و میوه نمی‌خواهم، بستنی وانیلی و شکلاتی نونی و قیفی و ليوانی نمی‌خواهم. برویم بولتن بگیریم. حواسش را به آن سوی خیابان پرت نمی‌کردم. هلش می‌دادم به سمت آن ساختمان تا بعدأ که توی آن جنگل حاشیه شهر به سوی کلبه چوبی که چای‌خانه‌ای‌ست می‌رویم، حرف‌هایی برایم بزند از جنس درخت و گل و نسیم، از همان چیزهایی که به بهرام می‌گفت در پرسه‌های حاشیه خیابان‌های باصفای درختی، و می‌دانستم که این حرف‌ها را، قشنگ‌ترش را، روزی خواهد نوشت.
می‌گفت و می‌گفت و نیازی به پرسیدن و گفتن من نبود. می‌دیدم که از ایشان همان جوری حرف می‌زند که از گل و پروانه و چشم‌انداز جنگل لمیده بر پهنه غروب یا درخشش برگ‌های باران‌خورده زیر تابش آفتاب می‌گوید. دیده بودم که چه جوری به ساختمان‌های زیبایی که طی این سال‌ها هزار بار دیده، به منظره‌هایی که هر روز فت و فراوان در برابرش بوده چه جوری با تحسین نگاه می‌کند و ستایش می‌کند و به خالقش درود می‌فرستد. به خالق گیاه و پرنده و آفتاب و باران و عشق و رؤیا و ایشان و هرچه زیبایی در این دنیاست درود می‌فرستد این آقای بلندبالای عاشق رؤیایی ستایش‌گر هرچه زیبایی‌ست.

خلاصه این شده بود بساط هرروزه ما. روز آخر، شبش مراسم پایان جشنواره بود و همه بودند و ایشان هم بود. زودتر رفتیم لباس پلوخوری‌مان را پوشیدیم و خودمان را معطر کردیم برای ضیافت آخر کار. دوربین فیلم‌برداری‌ام را هم آورده بودم که چیزهایی به یادگار بگیرم. رسیدیم به سینمایی که قرار بود مراسم در آن برپا شود و هنوز نیم ساعتی وقت باقی بود. حتماً عمداً زودتر آمده بودیم. توی سالن انتظار روی صندلی نشستم و دوربین را آماده کردم. با دیدن ایشان به سویش رفت و وسط همان سالن انتظار، ایستادند به صحبت کردن. آن قدر فاصله داشتم که صدای‌شان را نمی‌شنیدم که اگر نزدیک هم بودم چیزی از زبان آن سرزمین سر در نمی‌آوردم. از همان‌جا دوربین را تنظیم کردم روی تصویر آن‌ها و شروع کردم به گرفتن. زوم به نمای دو نفره آن‌ها. باز هم زوم روی کلوزآپ هر کدام. از این چهره به آن چهره... نور سالن انتظار زیاد نبود و گاهی تصویر با پس‌زمینه هوای روشنِ بیرون، ضد نور می‌شد. همهمه سالن، افکت این صحنه بود. از آن صحنه‌هایی بود که می‌شد بعدأ صدای زمینه را حذف کرد و موسیقی شورانگیزی رویش گذاشت و تماشا کرد.

وقتی از سفر برگشتم، یک کپی از فیلم روز آخر را همراه مسافری کردم که به آن سو می‌رفت تا به دست او برساند. بعد باهاش تماس گرفتم، پرسیدم «دیدی؟» پرسید: «چی را؟» و معلوم بود که خودش را به آن راه می‌زند. گفتم «همان فیلم را.» باز خودش را به آن راه زد: «کدام فیلم؟» گفتم «فیلم شما و ایشان را در همان روز آخر.» گفت که هنوز ندیده، گفت بعدأ می‌بیند و معلوم بود که می‌خواهد موضوع صحبت را عوض کند. چند هفته، چند ماه بعد در تماسی باز پرسیدم بالاخره دیدی آن فیلم را؟ بهانه آورد که دستگاه برای دیدن این جور فیلم ندارد و این سیستمش با سیستم این‌جا نمی‌خواند و باید فیلم را بردارد ببرد به جایی، به خانه دوستی که دستگاه مناسبش را داشته باشد تا ببیند و دوستش حالا نیست و در سفر است یا مریض است و از این حرف‌ها. و در تماس بعدی که باز پی‌گیر شدم، گفت دست بردار آقای همدل هموطن. من از شما خواستم حواسم را به آن طرف خیابان پرت کنی. و گفت که نمی‌تواند، طاقتش را ندارد، دلش را ندارد. گفت که آقا قلب من ضعیف است، طاقت این چیزها را ندارد. بگذار ایشان همان جا توی این فیلم بماند.
و گفتم هر جور میل شماست آقا. من فکر کردم که این بهانه‌ای می‌شود که باز از شما همان حرف‌های قشنگ را بشنوم و بخوانم که زیباترین نغمه‌هاست. از همان حرف‌ها که آن روز عصر توی راه آن کلبه جنگلی می‌گفتید، از ایشان و گل مینا و گل کوکب و آفتاب و پروانه می‌گفتید، خاطراتی از بهرام می‌گفتید، از کلبه تارزان و ییلاق بچگی و آب‌تنی صبح زود در آن روستا. از منظره جنگل دورِ آن کلبه بالای تپه می‌گفتید که وقتی رسیدیم، شما گفتید بنشین روی آن نیمکت، پشت به کلبه، که این منظره زیبا و هوش‌ربای جنگل را تماشا کنی. و من پرسیدم: «پس شما...؟» که یعنی شما منظره قشنگ لازم نداری؟ و گفتی: «راحت باش آقای همدل هموطن... من همین چند روز پیش، در همین جا، از همین زاویه‌ای که نشسته‌ام، قشنگ‌ترین منظره تمامی این در و دشت و جنگل شهر را از روبه‌رو دیده‌ام...»

با احترام و ارادت :حمید هامون

۱۱-۱۲-۱۳۹۰ ۰۹:۲۳ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : Papillon, زاپاتا, ژان والژان, نوشين, اسکورپان شیردل, سم اسپید, پاشنه طلا, راتسو ریــزو, بانو, بتی, دزیره, مایکل اسکافیلد, گرتا, دلشدگان, دنی براسکو
ارسال پاسخ 


پرش در انجمن: