درود به دون ویتو، میثم خان و سایر اهالی کافه ی علاقه مند به تاپیک ترانه های ماندگار
برای اینکه ممکن است دوستان، زیاد با نوستالژی بازی ما حال نکنند و ضمنا ((خودشان لذت کشف یک ترانه را داشته باشند نه اینکه از طرف ما باشد))، با گذاشتن نوشته ی اردلان سرفراز در مورد این ترانه اش، فقط حس کنجکاوی دوستان را تحریک می کنم و نه بیشتر.امیدوارم که (مقبول!) واقع گردد:
سال 62 که به آن غربت سرد پناه آورده بودم پیشنهادهای کتبی و شفاهی از آمریکا سرازیر بود اما من نه می خواستم و نه می توانستم به گونه ی ترانه های رایج، ترانه بسازم و اعتماد مخاطبانم را –کسانی که از آغاز تا به امروز با ترانه های من زندگی کرده اند- در قماری حقیر برای گذران زندگی به خاطر یک مشت دلار ببازم.ترجیح دادم که در یک شرکت قاب سازی به عنوان کارگر ساده کار کنم.با تنی کوفته، درهم و خسته اما با وجدانی آسوده سر بر بالین بگذارم.صاحب آن شرکت، جوانی تحصیل کرده، آگاه و هنر دوست بود به نام ((سیامک)) او دوره ی مهندسی مکانیک را در اروپا بدون کمک هزینه ای از ایران به اتمام رسانده بود.عصرها پس از اتمام کار مرا با اتومبیل خود از شرکت به خانه ام که در شهری دیگر بود، می رساند.در طول راه، حرف شعر و موسیقی به میان می آمد و تازه ترین موسیقی صادره از لس آنجلس را از پخش صوت اتومبیل او می شنیدم.
یکی از همان روزها در حال که کاستی را در ضبط می گذاشت به من گفت: ((این نوار تازه به دستم رسیده و امروز صدایی را می شنوی که استثنایی ترین صدایی ست که تا به امروز شنیده ای)) و آنگاه صدایی در فضا اوج گرفت که گویی بغض تمام سال های در به دری من در آن متبلور شده بود.
در تمام طول راه، بارها و بارها در سکوت ما دو نفر، آن صدا بود که غروب دلتنگ غربت را در باران تکرار می کرد.
سیامک گفت: ((در این حال و هوا، تنها این صداست که می تواند کلام زخمی و غم ترانه های تو را آیینه ای تمام نما باشد))، و درست هم می گفت.در آن غروب خیس پاییز، ترانه ی ((دلسوخته)) را غم دلسوختگی آن صدا باعث شد.وقتی که ((سیامک)) مرا به خانه رساند، ترانه تقریبا تمام شده بود.
دلسوخته تــــــر از همه سوختگــــــــــــانم
از جمع پراکنــــــــده رنــــــدان جهانــــــــــم
در صحنه بازیگـــــــری کهنه دنـــــــــــــــــــیا
عشق است قمـــــــار منو ، بازیگـــــر آنـــم
با آنکه همـــــــه، باخته در بازی عشقنــــد
بازنده ترین هست درین جمع نشانـــــــــم
ای عشق !از تو ، زهر است به کامــــــــــم
دل سوخت،تن سوخت،ماندم من و نامــم
دلسوخته تر از همه سوختگانــــــــــــــــــم
از جمع پراکنده رندان جهانـــــــــــــــــــــــــم
عمریــــــــست که میبازم و یک برد نــــدارم
اما چه کنم؟عاشق این کهنه قمــــــــــــارم
ای دوست مزن زخم زبان، جـــای نصیـحت
بگـــــــذار ببارد به ســـــــرم سنگ مصیـبت
من زنده از این جرمم و ملزم به مجـــــازات
مرگ است مــــرا ، گر بزنم حـــرف ندامــت!
بایـــد کــه ببــــــازم ؛ بــــا درد بســــــــــازم
در مذهب رنــــــدان، اینست نمــــــــــــــازم
عمریـــست که میبازم و یک برد نـــــــــدارم
اما چـــه کنم؟ عاشق این کهنه قمــــــــارم
من در به در عشقمو رســـوای جهانــــــــم
چون سایه به دنبال سر عشـــق روانــــــم
اوکهنه حریف منو ، من! کهنه حریـــــــفش
سرگرم قماریم منو او ، رو سرجــــــــــــانـم
باید کـــه ببازم،بـــــا درد بســـــــــــــــــــازم
در مذهب رنـــــــــدان ؛ اینست نمــــــــازم
پی نوشت :
1-متن اردلان سرفراز از کتاب از ریشه تا همیشه (گزیده ای از سروده های اردلان سرفراز) نقل شده است.
2-عقاید سرفراز در مورد صاحب آن صدا، نظر شخصی ایشان است و به سلیقه ی بنده ربطی ندارد! چون تکرار می کنم که فقط قرارم بر تحریک کنجکاوی است و نه بیشتر.
با احترام.حمید هامون.