ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 6 رای - 4.5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
ارتش سری ( کافه کاندید و ماجراهایش )
نویسنده پیام
رزا آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 94
تاریخ ثبت نام: مرد ۱۳۸۹
اعتبار: 27


تشکرها : 3304
( 927 تشکر در 92 ارسال )
شماره ارسال: #61
RE: ارتش سری ( کافه کاندید و ماجراهایش )

فلسفه اعدام در ملا عام یا "چگونه میتوان یک گاردن پارتی را به تیرباران پارتی تبدیل نمود" به روایت تصویر

نوعی از مجازات عمومی در تمام دنیا، اعدام یا گرفتن زندگی شخص مورد نظره. شیوه های مختلفی برای اعدام تعریف شده مثل دار زدن، تیر باران، صندلی الکتریکی و و و ....

در این بین صحنه های مربوط به تیرباران بیشترین بار دراماتیک رو در عالم سینما بر دوش میکشند و طرز مواجهه قهرمان با لحظه قبل از شلیک گلوله نشانه ترس یا شجاعت اونه.  در هر صورت ایستادن مقابل افرادی که میخواهند جانت را بگیرند کار هر کسی نیست؛ بخصوص اگر در لحظه آخر باز هم حواست توسط شخص مزاحمی (کسلر) پرت شود و تو را یاد پیشوا بندازد.

مکالمات راینهارد در شب اعدامش با زندانبانش هم شنیدنیه که دارند در مورد انواع و اقسام خودکشی قبل از اعدام صحبت میکنند.

راینهارد

راینهارد : شماها دیوانه اید! همه تون!

بگذریم....یکی از سکانسهای بیاد ماندنی در سریال ارتش سری، سکانس مربوط به گاردن پارتی کسلره که پر از صحنه های بیاد ماندنی و دیالوگهای جالب رد و بدل شده بین کسلر و آلبره.

آلبر بخاطر کمکهای بلاعوضی که به آلمانیها کرده به گاردن پارتی دعوت میشه(به تنهایی). لباس مرتب و پاپیون قرمز و میک آپ مناسب و ... که در مهمانی کسلر کم و کسری نسبت به بقیه نداشته باشه امــــــــــــــا...با ورود آلبر به محل مهمانی و آشنائیش با محیط تازه، دوربین هم با نگاه آلبر حرکت میکنه و بیننده رو از حال و هوای مراسم باخبر میکنه..ناگهان نگاه آلبر به دیوار کنار باغ خشک میشه..

فرصتی برای تعویض موقعیت نیست؛ چون کسلر تصمیم داره بقیه مهمانی رو با آلبر سپری کنه.

...

آلبر و کسلر

کسلر : مسیو فوآره!

آلبر : آاا.. فرمانده کسلر!

کسلر : خوشحالم که موفق شدین بیاین. بعدا معرفیتون میکنم. از اینکه کلوز رو به ما شناسوندین باید ازتون تشکر کنم.

آلبر : خوشوقتم

کسلر : اون میتونست اطلاعات زیادی به ما بده؛ البته موضوع مال چند هفته پیشه......خب! ساعت سه و نیم شد. وظیفه ناخوشایندی دارم که باید انجام بدم. اجازه میدین؟!!

آلبر : حتما قربان

کسلر : میبینید مسیو فوآره! تمام اینائی که مصمم اینجا ایستاده اند، سعی دارند وحشتشونو مخفی کنند. احتمالا در این فکر هستند که آیا یکی از این کسانی که اعدام میشه به نوعی به آنها خیانت کرده باشه..همه شون بدلیل عملی، ندانم کاری ای یا خیانتی گناهکاران! یادشون نمیاد!..... افشاگری جالبیه!...

کسلر به آسمون نگاه میکنه..ظاهرا وجود ابرا نگرانش کرده که مبادا شکوه گاردن پارتیش بهم بخوره.

کسلر : روز مطلوبی برای گاردن پارتی نیست.

آلبر : خیلی دردناکه!

کسلر : رنگتون پریده مسیو فوآره! این برنامه ناراحتتون نکرده باشه؟!

آلبر : برای من تکاندهنده است قربان.

کسلر : بعضی وقتا نمایش قدرت لازمه. اون کسانی رو انتخاب میکنیم که با ما همکاری دارند و در مقابل شامل لطف ما میشن تا همکاریشون بیشتر بشه....آسون میشه چیزهائی رو از بین برد تا دوست دیروز دشمن امروز انسان بشه..موافق نیستین؟!!!

آلبر خیلی سعی میکنه بتونه حرف بزنه ولی هیچ صدائی از حنجره اش شنیده نمیشه.

کسلر

چهره خونسرد کسلر و گاهی لبخندهای سردش آدمو یاد بازجوئیهای معروف سرهنگ لاندا در فیلم inglourious basterds میندازه.

لاندا

استفاده از سیاهی لشکرهای مناسب در این صحنه بسیار پر اهمیته. حتی شخصی که قراره اعدام بشه رو چندین بار در رستوران دیدیم. آخرین باری که او رو در رستوران دیدیم، کسلر با لباس شخصی می ایسته و بهش لبخند میزنه.

اعدامی

برای تلطیف موضوع، میشه به استفاده جالب از سیاهی لشکر در سریال ارتش سری پرداخت. پیرمرد سرخوشی در سری اول سریال بازی کرده بود که برای خودش داستانهای مجزا داشت. می آمد در رستوران و مرتب سفارش میداد تا بتونه بیشتر بشینه. هم روزنامه میخواند هم با دوستانش دومینو بازی میکرد. گوئی فارغ از دنیا و جنگ میخواست بقیه عمرش را در رستوران بگذراند. حتی گاهی که رستوران تعطیل بود اعتراض میکرد. کاش مثل بسیاری از شخصیتهای اصلی و فرعی که سرنوشتشان نامعلوم تموم شد حداقل کارکرد مناسبی برای این شخصیت طراحی میشد.

پیرمرد

۶-۲-۱۳۹۰ ۰۷:۰۰ عصر
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : الیور هاردی, اسکورپان شیردل, بانو, ژان والژان, دزیره, بهزاد کازابلانکا, soheil, دلشدگان, هری لایم, Classic, mystabriz, سروان رنو, پاشنه طلا, حمید هامون, KESSLER, مگی گربه
سروان رنو آفلاین
پلیس انجمن
******

ارسال ها: 1,078
تاریخ ثبت نام: فرو ۱۳۸۸
اعتبار: 32


تشکرها : 2606
( 4387 تشکر در 813 ارسال )
شماره ارسال: #62
RE: ارتش سری ( کافه کاندید و ماجراهایش )

نمی دونم چرا نزدیک عید که میشه هوس می کنم برم سراغ  کافه کاندید  :lovve:

خلاصه امروز بعد از ظهر دوباره تماشا می کردم. کلا کشته شدن دو نفر در ارتش سری حسابی منو خوشحال کرد : اول ماکس خیانتکار  و دوم سرگرد برادلی پررو . در مورد برادلی فکر می کنم قبلا یک زندگینامه مختصر در همین تاپیک نوشتم اما در مورد ماکس  ... او از نوادر روزگار بود ... استاد جعل مدارک برای همه گروه های خط نجات , مسلط به پیانو ,  رفیق دزد و شریک قافله , جاه طلب و حیله گر. بنده خدا خیلی هم به بر و بچ کافه کاندید کمک کرد . عضو پارتیزان ها بود و به همین خاطر قصد داشت جای آلبر رو در خط نجات بگیره و قول هایی هم به روسای گروه مقاوت و پارتیزان ها داده بود اما آلبر فوآره متوجه شد که قصد خیانت داره و  اونو به گشتاپو لو داد. آلمانی ها هم اونو با ده نفر دیگه از پارتیزان ها غافل گیر و قتل عام کردن.


زندگی به دو نیم است ؛ نیمه ی اول به انتظار نیمه ی دوم و نیمه ی دوم در حسرت نیمه ی اول .
۱۹-۱۲-۱۳۹۰ ۱۲:۲۷ صبح
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ژان والژان, KESSLER, رزا, Classic, دزیره, Papillon
KESSLER آفلاین
Schlächter von Brüssel
**

ارسال ها: 14
تاریخ ثبت نام: فرو ۱۳۹۰
اعتبار: 3


تشکرها : 93
( 112 تشکر در 12 ارسال )
شماره ارسال: #63
RE: ارتش سری ( کافه کاندید و ماجراهایش )

خانم ها .... آقایون .... روزخوبی رو براتون آرزو می کنم.

جمعه ای چنین زیبا و دوست داشتنی اما ....
ابتدا اجازه می خوام غم از دست دادن بانوی ادبیات ایران ،
سرکار خانم سیمین دانشور را به همه سروران گرامی و فرهیخته تسلیت بگم !
سیمین برای همیشه در سال 90 باقی ماند و ما را در ورود به بهار 91 همراهی نخواهد کرد!
بیائید برای وداع با او یک دقیقه سکوت کنیم ....
.
.
.
.
و اما بعد .....
من دل خوشی از این فرانسوی ها !!! ندارم .
اما هر کسی که ماجراهای کافه کاندیدو زنده کنه انگار که منو زنده کرده !!!
خون گرمی دوباره در رگهام به قلیان افتاده .
دلم میخواد یکبار دیگه فرانسه ، بلژیک و هلند رو زیر چکمه های ارتش نازی ببینم !!!
رژه ای باشکوه در اتوآل تا ... شانزه لیزه و در ادامه یک نوشیدنی خنک در کوچه ریولی.
این سرزمین ها قلمرو ما ژرمن ها هستنن که بدست این گل های پر مدعا افتادن !!!
باشه تا در رایش چهارم همه خرده حساب های کهنه رو تسویه کنیم !!!
با انگلیسی ها ، فرانسوی ها ، بلژیکی ها ....
و همینطورهم تو ....
خواننده ای که این پست رو میخونی !!!! قیافتو به خاطرم میسپرم !!!!
در اینجا لازمه تا یادآوری کنم طبق اسناد طبقه بندی شده گشتاپو :
مکس بروکار (Max Brocard) مجرمی سابقه دار بود که
به اتهام جعل اسناد چند سالی رو هم در زندان گذرونده بود .
بعد از آزادی به توصیه یکی از دوستان آلبر در کافه کاندید مشغول به نوازندگی شد.
مهمتر اینکه اون دارای تمایلات کمونیستی بود و البته با گروه های کمونیستی ارتباط نزدیکی داشت.
اسناد گشتاپو حاکی از اینه که فرانسوا (نامزد ناتالی شانته) رو هم مکس لو داد و به قتلگاه فرستاد.
در واقع کسیکه مکس ، فرانسوا رو بهش فروخت من بودم . بله ، خود من . کسسلر.
اون میخواست با حذف آلبر ، جریان پول هائی رو که انگلیسی ها به خط نجات تزریق میکردن رو تحت کنترل خودش در بیاره و سپس پول و امکانات خط نجات رو بسمت دارو دسته پل ورکور که یک کمونیست دوآتشه بود هدایت کنه و در این بین میتونست سهمی از پول ها رو هم برای خودش و آینده اش ذخیره کنه
و کسی چه میدونه شاید در پایان جنگ ، بجای آلبر ، مکس صاحب کافه کاندید میشد.
بهرصورت مکس براثر اشتباهات کوچکی که مرتکب شد خودشو لو داد و به اشاره  آلبر حذف شد.
این مسئله جرقه ای بود که آتش کینه پل ورکور رو علیه آلبر فوآره شعله ور کرد و بقیه ماجرا.
مکس و بردلی هردو دشمن ما بودن ولی برخلاف بردلی ، مکس فاسد بود.
مکس مجرم سابقه داری بود که بدلیل توانائیش در جعل اسناد به راه مبارزه کشیده شده بود
ولی بردلی افسری بود جان بر کف ، که در قلمرو دشمن برای وطنش میجنگید.
و شما هم مثل من خوب میدونید که : " عشق به وطن پاکترین عشقه " و متاسفانه بسیار کمیاب!!!
باید اعتراف کنم که بعنوان یک افسر بردلی رو تحسین میکنم اما
همیشه آدمایی مثل مکس رو به بردلی ها ترجیح میدم!
اونطوری نگام نکنین ! خب هرکسی باید برای منافع خودش بجنگه! مگه نه؟
 
                                                                    از توجه تون بسیار سپاسگزارم
                                                                             لودویگ کسلر


فقط یه چیز میتونه منو زنده نگهداره اونم صدای گرم ناصر طهماسبه و.
فقط یه چیز میتونه منو بترسونه اونم سرما و یخبندان روسیه است
لودویگ کسلر
۱۹-۱۲-۱۳۹۰ ۱۱:۴۱ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : رزا, Classic, بانو, ژان والژان, حمید هامون, دزیره, سروان رنو, گرتا, Papillon, مگی گربه, شرلوك, rahgozar_bineshan
KESSLER آفلاین
Schlächter von Brüssel
**

ارسال ها: 14
تاریخ ثبت نام: فرو ۱۳۹۰
اعتبار: 3


تشکرها : 93
( 112 تشکر در 12 ارسال )
شماره ارسال: #64
Information RE: ارتش سری ( کافه کاندید و ماجراهایش )

خانم ها ، آقایون ،
با درود فراوان بر شما و آرزوی ساعاتی خوش در آغازین روزهای بهار .
من ، فرمانده لودویگ کسلر ، دوباره  به اینجا اومدم تا دقایقی رو درکنار شما سپری کنم .
دقایقی که امیدوارم برای شما دلنشین و خاطره انگیز بشه.
اجازه بدید که سریع ، بریم سر اصل مطلب.
چند روزی قبل از نوروز بود که تلگراف مهمی از پاریس بدستم رسید . فرستنده تلگراف ، یکی از دوستان فرانسوی من بود و راجع به سرنوشت یا بهتر بگم ، فرجام غم انگیز "سرگرد اروین برانت" ازمن سوال کرده بود .
ظاهرا آنچه که از برانت در ذهن ایشون باقی مانده بود ، منحصر میشد به یک سکانس درآماتیک و بیادماندنی از مجموعه ارتش سری ، یعنی صحنه خودکشی سرگرد برانت !
بله ، خودکشی بوسیله اسلحه کمری ، رسم بسیار زیبا و دوست داشتنی که افسران آلمانی در موقع لزوم و برای حفظ شرف نظامی شون اجرا میکنن . یونیفورم ارتش آلمان بهترین لباسیه که یک افسرآلمانی میتونه در اون با زندگی وداع کنه و این یونیفورم مقدس ، تحت هیچ شرایطی نباید به ننگ آلوده بشه.  
بهرصورت ، دوست قدیمی من مایل بود تا از چگونگی اتفاقات سرنوشت ساز و حوادث ماه های آخر عمر برانت با خبر بشه. خب ، طبیعتا من هم هرچه رو که حافظه ام یاری می کرد ، بصورت پیام رمز برای ایشون ارسال کردم.
خوشحالم که بعرض تون برسونم این دوست خوب که بدلایل امنیتی نمی تونم نامی از ایشون ببرم ،

 

خود ایشون



از اطلاعات ارسالی بسیار راضی بودن و به من پیشنهاد دادن که اطلاعاتم رو با شما هم در میون بگذارم .
خودم هم از پیشنهاد ایشون خوشم اومد و بخودم گفتم : چرا که نه ؟ این کمترین کاریه که میتونم برای همکار فقیدم برانت انجام بدم.
 

برانت در سال 1944

اما می دونستم ، هنوز هم نواقص کوچکی وجود دارن و قطعاتی از پازل باقی موندن که برای تکمیل ، باید بهش اضافه بشن. شما هم مثل من خوب می دونید ، که استانداردها در آلمان ، بشدت و در بالاترین سطحی رعایت میشه .

بنابراین نباید هیچ نکته ای رو از قلم می انداختم ، تا اگر قراره یادبودی بوجود بیاد ، هم درخور یک افسر "ورماخت" باشه و هم شایسته ارائه به مشتریان "کافه کلاسیک" .
چون قریب هفتاد سال از پایان جنگ (ج.ج.د) میگذره و افشا کردن بعضی اسناد طبقه بندی شده و فوق سری ، نمیتونه ضرری برای رایش داشته باشه ، بنابراین تصمیم گرفتم که در اولین فرصت ، سری به بایگانی گشتاپو بزنم و  نگاه دوباره ای به پرونده برانت بندازم. اینکار اگرچه وقت گیر ، ولی لازم بود ، حرفمو باور کنید .
اما از طرف دیگه و طبق معمول کمبود وقت منو تحت فشار قرار میداد  و کلی مسایل حاشیه ای و پیش بینی نشده گریبانگیرم شده بود.
کلی کارهای عقب افتاده داشتم ، باید به وضعیت دفترم رسیدگی میکردم ، گزارشاتم رو به برلین می فرستادم ، خرابکاران و تروریست ها رو بازجوئی و شکنجه میکردم ، شب عیدی باید بهر دری میزدم تا عیدی افسران و درجه داران رو جور می کردم ، جیره بندی بنزین کار نقل و انتقال نیروهای منو مختل کرده بود و برای بدست آوردن یک گالن سوخت باید بهرکسی رو مینداختم (حتی راینهارت) و ...

 

 

لحظات پرشکوه بازجوئی و شکنجه دشمن
ساعاتی قبل از سال تحویل در لباس پلوخوری

بدتر از همه ، اون کابوس ترسناک ، کابوسی که همیشه این موقع از سال به سراغم میاد :   


خانه تکانی
 


بالا رفتن از نردبان مولر (6 پله ای) ، باز کردن پرده ها ، پاک کردن شیشه ها ، بستن  پرده ها و تکرار همین پروسه در مورد لوسترهای گرانقیمت ووو ...همه و همه برای نشاندن لبخندی زیبا و شیرین بر لب های همسر عزیزم ! مادلین

 

تشنه ، گرسنه و خسته
پس از پایان خانه تکانی
ظاهرم شرم آوره ، مگه نه ؟



بهرصورت کار بازبینی و مطالعه پرونده سرگرد برانت به پایان رسیده و ماحصل کار یادبودی ست از همکار قدیمی من سرگرد اروین برانت که همینجا از شما دعوت میکنم تا در آینده ای نچندان دور یعنی شانزدهم خرداد نود و یک دقیقا مصادف با شصت و هشتمین سالگرد مرگ برانت در تاپیک ارتش سری از اون بازدید بعمل بیارید .حضور شما در اینجا و شرکت در مرسم یابود موجب شادی روح برانت و تسلی خاطر بازماندگان خواهد بود ، اوراق شناسائی فراموش نشه !!!

 

                                    
                                              فرمانده گشتاپوی بلژیک
                                     
               لودویگ کسلر

 


فقط یه چیز میتونه منو زنده نگهداره اونم صدای گرم ناصر طهماسبه و.
فقط یه چیز میتونه منو بترسونه اونم سرما و یخبندان روسیه است
لودویگ کسلر
۱۱-۱-۱۳۹۱ ۰۱:۴۷ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ژان والژان, اتان ادواردز, حمید هامون, راتسو ریــزو, ناخدا خورشيد, Papillon, مگی گربه, بانو, دزیره, Classic, سروان رنو, شرلوك, بهزاد کازابلانکا, رزا
سروان رنو آفلاین
پلیس انجمن
******

ارسال ها: 1,078
تاریخ ثبت نام: فرو ۱۳۸۸
اعتبار: 32


تشکرها : 2606
( 4387 تشکر در 813 ارسال )
شماره ارسال: #65
RE: ارتش سری ( کافه کاندید و ماجراهایش )

از سروان رنو به فرمانده کسلر ؛

عکس های پست بالایی متاسفانه باز نمی شود. احتمالا چون لینک vatandownload است.

هایل هیتلر


زندگی به دو نیم است ؛ نیمه ی اول به انتظار نیمه ی دوم و نیمه ی دوم در حسرت نیمه ی اول .
۱۸-۱-۱۳۹۱ ۱۰:۴۴ عصر
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : اتان ادواردز, رزا
شرلوك آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 54
تاریخ ثبت نام: آذر ۱۳۸۹
اعتبار: 3


تشکرها : 51
( 105 تشکر در 35 ارسال )
شماره ارسال: #66
RE: ارتش سری ( کافه کاندید و ماجراهایش )

وسوسه شدم سریال کسلر که دوستان اشاره کردند دیدم. کاش این کارو نمی کردم. ولی فرمانده با کت و شلوار هم خوش تیپه.

۱۹-۱-۱۳۹۱ ۰۱:۲۷ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ژان والژان, Papillon, اتان ادواردز, رزا
سروان رنو آفلاین
پلیس انجمن
******

ارسال ها: 1,078
تاریخ ثبت نام: فرو ۱۳۸۸
اعتبار: 32


تشکرها : 2606
( 4387 تشکر در 813 ارسال )
شماره ارسال: #67
RE: ارتش سری ( کافه کاندید و ماجراهایش )

(۱۹-۱-۱۳۹۱ ۰۱:۲۷ صبح)شرلوك نوشته شده:  

.... کاش این کارو نمی کردم...

چرا ؟! مگه چطور بود ؟!  shakkk!

مسلما مثل ارتش سری نبوده اما تعریف کن چطوریها بود ؟

توی ارتش سری کنش و واکنش شخصیت ها با کسلر  جالب بود. حتما وقتی شخصیت های قَــدَری جلو کسلر

نباشن , ابهت اون هم به چشم نمی آد. کسلر با وجود راینهارت , برانت , آلبر , مونیک , ایوت و ... دیده می شد.


زندگی به دو نیم است ؛ نیمه ی اول به انتظار نیمه ی دوم و نیمه ی دوم در حسرت نیمه ی اول .
۲۰-۱-۱۳۹۱ ۱۲:۲۸ صبح
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ژان والژان, Papillon, شرلوك, رزا
شرلوك آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 54
تاریخ ثبت نام: آذر ۱۳۸۹
اعتبار: 3


تشکرها : 51
( 105 تشکر در 35 ارسال )
شماره ارسال: #68
RE: ارتش سری ( کافه کاندید و ماجراهایش )

(۲۰-۱-۱۳۹۱ ۱۲:۲۸ صبح)سروان رنو نوشته شده:  

(۱۹-۱-۱۳۹۱ ۰۱:۲۷ صبح)شرلوك نوشته شده:  

.... کاش این کارو نمی کردم...

چرا ؟! مگه چطور بود ؟!  shakkk!

سریالش قشنگ بود. ولی بعضی قسمتهاشو دوست نداشتم. دوستانی که ممکنه در آینده بخوان سریالو ببینند از اینجا به به بعدو نخونند.

چندین سال از زمان جنگ گذشته و سال 1970 است. برنامه ای تلویزیونی بنام in our time در یکی از قسمتهاش به بررسی احوال زندگی افسران نازی که تونسته بودند از جنگ جون سالم در ببرند می پردازه باالخص اونایی که به عنوان جنایتکار جنگی هستند و الان هویتهای دیگه ای گرفتند و در نقاط مختلف دنیا زندگی می کنند.

یکی از این افراد فرمانده کسلر که الان تحت عنوان مانفرد درف صاحب شرکت بین المللی و مولتی ملیاردی درف می باشد و به همراه دختر و دو نفر از همرزمان سابق خود در هلند (فکر می کنم هلند بود ) زندگی می کنه. این برنامه برای اولین بار این موضوع رو فاش می کنه و برای اینکه مطمئن بشه از آلبرت، مونیک و ناتالی دعوت می کنه که کسلر رو از روی فیلم شناسایی کنند. مونیک و ناتالی با قطعیت هویت کسلر رو تایید می کنند ولی آلبرت می گه مطمئن نیست و در ضمن براشم اصلا اهمیتی نداره فقط از دیدن مونیک و ناتای خوشخال می شه. متاسفانه این 3 نفر فقط در قسمت اول حضور دارند. البته کل سریال 6 قسمت بیشتر نیست.

از طرف دیگر دختری بنام میخال راک که دختر یک زن یهودی  که یک ماه پیش در اسراییل مرده و برای شناسایی کسلر دعوت شده بود سر می رسه و می خواد که در پیدا کردن کسلر کمک کنه. نفر دیگری که نقش کلیدی در این فیلم داره ریچارد باور افسر اطلاعات آلمان غربی که وظیفش پیدا کردن گروههای نئونازی و کنترل آنهاست برای همین کسلر که از قدرت مالی و نفوذ بالایی برخورداره در صدر کاراش قرار می گیره.

دیگه سرتونو در نیارم بقیه سریال و هدف ایندو نفر رو کردن هویت واقعی کسلره. در آخرین لحظه سریال ایندو نفر کسلر رو پیدا می کنند. حرفهای آخر سریال که بین اینها رد و بدل می شه و اینکه کسلر با اون شخصیت کاریزماتیکش جلوی هیچکدام از سوالهای اینا کم نمیاره  مخصوصا قسمتی که کشته شدن یهودیها را هدف متفقین قلمداد می کنه تا بتونند اسراییلو ایجاد کنند و یا اینکه اگر آلمان نبود کمونیست دنیا را به ورطه نابودی می بردند جالب بود.

کسلر فقط زمانیکه می فهمه دخترش کشته شده کمرش خم می شه و وقتی ایندو نفر اتاقو ترک می کنند پرچم آلمانو پهن می کنه و روش خودکشی می کنه.

(توضیح عکس: عکس اول از سمت چپ آلبرت مونیک ناتالی عکس 2: میخال راک دختر اسراییلی که مادرش توسط آلمانها کشته شدند عکس 3: جناب کسلر و دخترش عکس 4: ریچارد باور افسر اطلاعات آلمان غربی و بقیه هم معلومه)



فایل های ضمیمه بند انگشتی
   
۲۰-۱-۱۳۹۱ ۰۳:۵۵ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ژان والژان, دزیره, بانو, Classic, اسکارلت اوهارا, سروان رنو, رزا
سروان رنو آفلاین
پلیس انجمن
******

ارسال ها: 1,078
تاریخ ثبت نام: فرو ۱۳۸۸
اعتبار: 32


تشکرها : 2606
( 4387 تشکر در 813 ارسال )
شماره ارسال: #69
RE: ارتش سری ( کافه کاندید و ماجراهایش )

در تعطیلات عید چند روزی ما ناپرهیزی کردیم و مشغول تماشای دوباره ارتش سری شدیم.

چون فرصت زیاد نبود , این بار از قسمتی که :lovve: راینهارت  وارد داستان میشه رو دیدم. آدم سیر نمیشه از این شخصیت ها , از این دوبله ها , از این وظیفه شناسی شخصیت ها ( چیزی که نه در دنیای بیرون دیده میشه و نه حتی در فیلم های این دوره ! ) . خلاصه باید فیض برد از این سریال . بذارید جاهلین برن 24 و لاست و عشق ممنوع و ایزل و کلی سریال خنثی و آنتن پر کن ببینن ! :D ما را همین ارتش سری بس است :ttt1

اون سکانسی که راینهارت وارد ساختمان گشتاپو میشه و کسلر رو خبر می کنن محشره. اولین رویارویی راینهارت خسته از جنگ با کسلر خشک و عاشق پیشوا که نمی دونه با این افسر جدید که مورد تایید پیشوا هم هست چطور کنار بیاد :

---------

راینهارت :  من هانس دیتریش راینهارت , جانشین برانت

کسلر:  آه. خوش اومدید. مثل اینکه هنوز فرصت نکردید لباس عوض کنید

راینهارت: نه . اتفاقا خیلی وقت داشتم !

کسلر: اما لباس خلبانی مناسب محیط کار جدیدتون نیست

راینهارت : در این زمینه با هم توافق نداریم !

کسلر: آه . می بینم که صلیب شوالیه هم گرفتین.

راینهارت: بله. پیشوا شخصا این مدال رو به من دادن

کسلر: برای چه منظوری ؟

راینهارت:  زنده ماندن در جبهه روسیه !

------------

و اما بعد ...

یک سوال فنی :

این بار هنگام تماشای دوباره سریال یک سوال برای من پیش اومد. کسی از دوستان بامعلومات کافه می دونه که دلیل سفیدی و بوری موی کسلر چیه ؟ آیا واقعا سن او در داستان اینقدر بالاست که موهاش سفیده یا اینکه ذاتا در داستان بور است ؟ چون از پوست و چهره اش به نظر نمی آد که سن اش بالا باشه. نهایتا 40 ساله باید باشه. به نظر من مادلین هم حدود 30 به نظر میاد shakkk!


زندگی به دو نیم است ؛ نیمه ی اول به انتظار نیمه ی دوم و نیمه ی دوم در حسرت نیمه ی اول .
۲۱-۱-۱۳۹۱ ۱۲:۴۶ صبح
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ژان والژان, jack regan, اسکارلت اوهارا, Papillon, چارلز کین, بانو, رزا, ممل آمریکایی, Classic, مگی گربه
رزا آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 94
تاریخ ثبت نام: مرد ۱۳۸۹
اعتبار: 27


تشکرها : 3304
( 927 تشکر در 92 ارسال )
شماره ارسال: #70
RE: ارتش سری ( کافه کاندید و ماجراهایش )

با تشکر از اساتیدی که با یادآوریهای خوبشون یاد این سریال پرارزش  رو گرامی میدارند. گاهی وقتها با تنها کلیک دگمه تشکر نمیشه از زحمات دوستان در تاپیکهای مختلف تشکر کرد.mmmm:

همونطور که میدونین قسمت آخر سریال ارتش سری نه تنها از تلویزیون ما، بلکه ازشبکه بی بی سی هم پخش نشده. (بدلایل متعدد مثل پررنگ بودن اهداف ضدکمونیستی برداشت شده از این قسمت یا نشون دادن پیری و سالخوردگی کاراکترهای سریال که شاید باعث عدم استقبال از این قسمت و در نتیجه عدم رضایت از کل سریال میشد.)

این قسمت با نام پدر، تو درجنگ چه کردی؟ بیشتر به سرنوشت کاراکترهای باقیمانده از این سریال اشاره داره و اینکه آیا زحمات اونها ارزشی داشته یا نه! داستان از ساختن مستندی در مورد خط نجات در سال 1969 آغاز میشه، جائی که در تمام گفتارها، سایه ای از شخصیت کسلر همیشه وجود داره و این قسمت مقدمه ای میشه برای ساخت سریال کسلر.

این قسمت در دی وی دی ارائه شده در سریهای اخیر موجوده و منم با استفاده از تورنتز و عدم رعایت حق کپی رایت این قسمت رو خدمت اساتید محترم تقدیم میکنم. باشد که مورد بخشش از طرف دست اندرکاران سریال قرار گیرم.:!z564b

http://www.4shared.com/rar/GRHbw3EH/secr...e14-1.html

http://www.4shared.com/rar/7piQN7OL/secr...e14-2.html

http://www.4shared.com/rar/YEy1B4GY/secr...e14-3.html

آدرس پسورد فایلها در جعبه پیام میباشد.

جملات آخر کتاب ارتش سری

در سال 1946، دده به لندن آمد تا مدالهای افتخارش را دریافت نماید. او همراه مادرش به قصر باکینگهام رفت و از طرف شخص ملکه، پذیرائی گردید. روزهای بسیاری نیز از طرف فرانسویها، آمریکائیها و هموطنان خود دعوت شده و نشانهای افتخار دیگری به وی هدیه شد. نیروی هوائی انگلیس، ساعتی به او هدیه کرد که شبیه صندلی خلبان یک بمب افکن طراحی شده بود. او طبیعت آرام و دلربایش را هرگز از دست نداد. امروزه او سی و هشت ساله است و به آموزش پرستاری اشتغال دارد. بعلاوه طب مناطق قاره را نیز مطالعه میکند، تا شاید علی رغم ضعف جسمی، روزی بتواند درکنگو به مردم خدمت کند. او در لباس سفید پرستاری، قد کوتاه و خوددار مینماید تا وقتی که صحبت روزهای درخشان ستاره دنباله دار به میان آورده شود و او زمانی که بیاد می آورد از هر سو در محاصره دشمن بود، شور و توانائی ذاتی بر چهره اش پدیدار میشود. او همانند فرانکو و پدرش به سوی خدا برگشته است. الان نیز مانند گذشته، ترس و درد را به دیده تحقیر مینگرد و چشمهای آبی تیره اش مراقب و هوشیارند. او با چهره ای شاد برایتان از لحظاتی که یک مو با خطر فاصله داشت، سخن خواهد گفت. وقتی از زندگیش در تنهائی و تجرد حرف میزند، لحن رضایت مندانه ای دارد. زیرا او حقیقتا انسان بزرگی است. گاهی آرام در گوشه ای مینشیند و دستهای حساس و پر ظرافتش را به هم گره میزند. آیا او در اندیشه پاول است که پوشیده در بارانی و کلاه بره، خیابان وانیو را به قصد میعادگاه خود با آن خائن ترک نمود؟ یا به فکر چارلی است با آن بینی دراز، نوک تیز و شوخ؟شاید هم به یاد شخصیت با شکوه نمو افتاده است که در باغهای زلیک به استراحت میپردازد؟

آیا در خیال شبهای تاریکی است که همراه فلورنتینو، صخره ها را در زیر باران سنگین می پیمودند و او با روحیه قوی، مردان را به سوی آزادی پیش میراند؟

ما به آن روز داغ آگوست سال 1941، وقتی که دده به کنسولگری بیلبائو قدم گذاشت و خط ستاره دنباله دار را بنیاد نهاد، درود میفرستیم.

پ.ن : دده یا طوفان کوچک اسم واقعی دختری بود که شخصیت لیزا کولبرت، ایوت، بر پایه اون ساخته شده است.


گاهی ارزش واقعی یک لحظه را، تا زمانی که به یک خـاطره تبدیل شود، نمی‌فهمیم . .
۴-۲-۱۳۹۱ ۰۶:۳۹ عصر
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : شرلوك, ژان والژان, ممل آمریکایی, Classic, سم اسپید, سروان رنو, مگی گربه, بانو, دزیره, دنی براسکو, Papillon
سروان رنو آفلاین
پلیس انجمن
******

ارسال ها: 1,078
تاریخ ثبت نام: فرو ۱۳۸۸
اعتبار: 32


تشکرها : 2606
( 4387 تشکر در 813 ارسال )
شماره ارسال: #71
RE: ارتش سری ( کافه کاندید و ماجراهایش )

با سلام و درود به روح پرفتوح کسلر و همه افسران گشتاپو که جان خود را در راه امنیت رایش فدا کردند و با عرض سپاس بیکران خدمت رزا ی عزیز که چراغ کافه کاندید را همواره روشن نگاه می دارند , انشای خود را آغاز می کنم:

دیشب شبکه استکباری من و تو ( حفظ الله فرکانسه ) یک مستند خوب در مورد گشتاپو گذاشته بود و اشاره به این داشت که جز تعداد معدوی از سران رده بالای این نهاد پلیس مخفی , یفیه افسران آن اکثرا بعد از جنگ با برداشتن نشان صلیب شکسته از روی بازو , به نیروی های پلیس خود آلمان یا متفقین پیوستند بدون هیچگونه پیگردی. فقط کسانی مثل هیملر ( رئیس کل اس.اس ) , مولر ( رئیس گشتاپو ) , آیشمن ( رئیس پروژه هولوکاست ) و ... تحت تعقیب قرار گرفتند که البته هیملر قبل از دادگاه خودکشی کرد و مولر مخفی شد که حتی امروز بعد از 66 سال هنوز معلوم نیست کجا رفته ! اما مورد جالب در مورد آیشمن اینکه اون به آرژانتین فرار می کنه و سالها اونجا زندگی می کرده تا اینکه تشکیلات اسرائیل رد اونو پیدا می کنه و بدون اجازه آرژانتین اونو می دزدن و به اسرائیل می برن تا محاکمه بشه.

در جلسات دادگاه , آیشمن خودشو بیگناه و تابع دستورات مافوق معرفی می کنه اما سرانجام دادگاه اونو به اعدام محکوم می کنه. به عنوان آخرین دفاع قاضی ازش می پرسه که حرفی برای گفتن داری و آیشمن میگه می خوام که به دین یهود در بیام. همه در دادگاه خوشحال میشن ! بعد قاضی میگه دلیل اینکار چیه ؟ آیشمن میگه :  میخوام آمار مرگ یهودی ها یکی بیشتر بشه !! khande


زندگی به دو نیم است ؛ نیمه ی اول به انتظار نیمه ی دوم و نیمه ی دوم در حسرت نیمه ی اول .
۴-۲-۱۳۹۱ ۱۱:۲۳ عصر
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ژان والژان, رزا, بانو, دزیره, دنی براسکو, Papillon
ارسال پاسخ 


پرش در انجمن: