ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 4 رای - 4.5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
سکانسهای به یاد ماندنی
نویسنده پیام
گرتا آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 48
تاریخ ثبت نام: تير ۱۳۹۰
اعتبار: 20


تشکرها : 831
( 686 تشکر در 46 ارسال )
شماره ارسال: #121
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

یکی از سکانس های مورد علاقه ام، سکانس گفتگوی ماریون و نورمن بیتز در فیلم روانی (1960) ساخته آلفرد هیچکاک می باشد که در واقع یکی از مهم ترین سکانس های این فیلم به شمار می رود. این سکانس در بردارنده نکاتی مهم است. پیش از این  سکانس، با شخصیت نورمن تا حدی آشنا شده بودیم. در این سکانس، به دلایل اینکه نورمن چنین شخصیتی دارد و تاثیراتی که محیط روی او داشته است، پی می بریم.

http://cafeclassic3.ir/imgup/933/1321876201_933_b1a0436f08.jpg

از لحظه ای که گفتگو شروع می شود دیگر ماریون و نورمن را با هم در یک فریم نمی بینیم. از نظر نور پردازی ماریون در پس زمینه ای با نور ملایم قرار دارد. در حالی که نورمن در گوشه تاریکی از اتاق نشسته و نیمی از صورتش در سایه قرار دارد که در واقع اشاره ای است به دوگانه بودن شخصیتش. بر خلاف ماریون که پشت سرش قاب عکسی دایره ای شکل دیده می شود، پشت سر نورمن قاب هایی به شکل مستطیل می بینیم که خطوط متقاطع آنها نشانه دیگری بر درگیری و تنش درونی شخصیت نورمن است. همچنین، دوربینی که بر خلاف ماریون، در مورد نورمن هم سطح چشم ها قرار نمی گیرد و از زاویه ای پایین تر وی را نشان می دهد، نیز نشانه ای بر عدم تعادل می باشد. از همه مهم تر، پرنده های تاکسیدرمی شده و سایه های ترسناکشان که در فریم های مربوط به نورمن دیده می شوند، سبب می شوند که در نظر بیننده، هاله ای رعب انگیز شخصیت نورمن را احاطه کند.

http://cafeclassic3.ir/imgup/933/1321876009_933_567a35ebe8.jpg

http://cafeclassic3.ir/imgup/933/1321876336_933_df4cd97e30.jpg

دیالوگ ها نیز در بردارنده نکات مهمی است:

نورمن:شما کجا می ری؟ البته قصد فضولی ندارم...

ماریون: اوم...دنبال یک جزیره اختصاصی می گردم.

نورمن: از چی داری فرار می کنی؟

ماریون: چرا همچین سوالی می کنی؟

نورمن: هیچی. مردم هیچوقت از چیزی فرار نمی کنند. راستی بارون خیلی طولانی نبود. میدونی به چی فکر می کنم؟ به نظر من همه ما در دام های شخصی خودمان گرفتاریم. خیلی تقلا می کنیم و دست و پا میزنیم. چنگ و دندون نشون می دیم و پنجول میزنیم، ولی فقط به هوا، فقط به همدیگه. با این همه حتی نمی تونیم یک اینچ هم از جامون تکون بخوریم.

ماریون: گاهی هم خودمون عمدا وارد این دام ها می شیم...

نورمن: من توی دام خودم متولد شدم. دیگه برام اهمیتی نداره..

ماریون: ولی باید داشته باشه....

نورمن: می گم نداره، ولی در اصل برام اهمیت داره!

این نکته را نباید فراموش کنیم که نورمن با وجود نامتعادل بودن شخصیت در بسیاری موارد شبیه افراد عادی است. یکی از شباهت هایی که نورمن با افراد عادی دارد همین مساله گرفتار بودن در دام های شخصی است.

آنچه از این بخش از گفتگوی نورمن و ماریون حاصل می شود این است که دو نوع دام وجود دارد، بعضی دام ها هستند که از بدو تولد در آنها گرفتاریم و در بعضی دیگر با اراده و انتخاب خود وارد می شویم. دامی که ماریون در آن گرفتار شده است، بی تردید از نوع دوم است. ولی گرفتاری نورمن از کدام نوع است؟ به نظر میرسد ترکیبی از هر دو نوع. شاید نفوذی که مادر بر روی او داشته و شرایط دوران کودکی دامی از نوع اول باشد. ولی آیا قتل مادر و راه حلی که برای فراموش کردن آن برگزیده است، را می توان با قاطعیت از همین نوع دانست؟ دام ها و تله هایی از همین نوع هستند که با وجودی که قدرت انتخاب داریم به آنها وارد می شویم و چه بسا باعث شوند دیگر نتوانیم به زندگی عادی بازگردیم. به علاوه نورمن با به قتل رساندن ماریون در سکانسی دیگر انتخاب می کند که به دام های بیشتری قدم بگذارد...

****

ماریون: می دونی، اگه کسی با من اونطوری صحبت می کرد- اونطوری که شنیدم اون با تو صحبت کرد...

نورمن: بعضی وقتا وقتی با من اون جوری صحبت می کنه، دلم می خواد برم اون بالا و بهش ناسزا بگم و برای همیشه ترکش کنم! یا حداقل دیگه بهش محل نذارم. ولی می دونم که نمی تونم این کارو بکنم. اون مریضه...

ماریون: قوی به نظر می رسید…

نورمن: نه منظورم اینه که "مریضه". مادر مجبور بود بعد از مرگ پدرم منو به تنهایی بزرگ کنه. من فقط پنج سالم بود و این قضیه خیلی روش فشار آورد. البته مجبور نبود که سر کار بره، چون پدرم مقداری پول برایش باقی گذاشته بود. به هر حال چند سال پیش مادرم با اون مرد آشنا شد و اون مرد مادرم را ترغیب به ساختن این متل کرد. اون قدرت اینو داشت که مادر رو ترغیب به هر کاری بکنه... و وقتی او هم مرد، دیگه واقعا شوک بزرگی برای مادر بود. و شیوه ای که او مرد هم ... به نظرم وقتی شما مشغول غذا خوردن هستی نباید در مورد این چیزا صحبت کنیم. به هر حال اون قضیه واقعا صدمه بزرگی برای مادر بود و دیگه چیزی برای او باقی نماند.

ماریون: به جز تو..

نورمن: پسر آدم جانشین خوبی برای معشوقش نیست...

ماریون: چرا نمی ری جای دیگه ای زندگی کنی؟

نورمن: به یک جزیره اختصاصی برم، مثل تو؟

ماریون: نه. نه مثل من...

نورمن: نمی تونستم اون کارو بکنم. چه کسی ازش مراقبت کنه؟ مادر تنها می مونه و آتش بخاری که خاموش بشه، خانه مثل یک قبر سرد و نمناک می شه. اگه کسی رو دوست داشته باشی این کار رو با او نمی کنی، حتی اگه ازش متنفر باشی هم این کار رو نمی کنی... و متوجه هستی که من ازش متنفر نیستم، من از چیزی که شده متنفرم. از مریضی اش متنفرم.

ماریون: بهتر نیست او را جایی بگذاری؟

نورمن: منظورت از جایی یک موسسه است؟ تیمارستان؟ مردم همیشه به تیمارستان می گن "جایی". می گن "بذارش یه جایی!"...

ماریون: متاسفم نمی خواستم منظورم بی توجهی قلمداد بشه...

نورمن: تو از توجه چی میدونی؟ تا حالا داخل یکی از اون جاها رو دیدی؟ خنده ها و گریه ها و چشم های بی رحمی که مراقب تو هستند؟...مادر من اونجا باشه؟ ولی اون بی آزاره، مثل یکی از این پرنده های تاکسیدرمی شده بی آزاره...

 

...

 

او به من احتیاج داره، از اون دیوانه های هذیان گو نیست. فقط گاهی وقتا یک کم به سرش می زنه! همه ما گاهی به سرمان میزنه. تا حالا برات اتفاق نیفتاده؟

ماریون: چرا، بعضی وقت ها... حتی یک بار هم میتونه کافی باشه...

 

...

 

خسته هستم و فردا یک رانندگی طولانی برای برگشت به فینیکس در پیش خواهم داشت.

نورمن: فینیکس؟

ماریون: اونجا به یک دام شخصی قدم گذاشتم ومی خوام برگردم و خودم رو از توی اون بیرون بکشم ... قبل از اینکه خیلی دیر بشه...

http://cafeclassic3.ir/imgup/933/1321876274_933_d86006f203.jpg

شباهت دیگری که نورمن با افراد عادی دارد، منطقی بودن اوست. نورمن بیتز در گفتگو نشان می دهد که حداقل به اندازه یک فرد عادی منطقی است و قادر است یک فرد عادی (ماریون) را مجاب و قانع کند. در این بخش است که ماریون تحت تاثیر حرف نورمن قرار می گیرد و تصمیم می گردد دوباره برگردد و خود را از دامی که به آن قدم نهاده است نجات دهد. وقتی این هوش و منطقی بودن نورمن را در کنار توصیفی قرار دهیم  که وی از دامی که در آن گرفتار شده است ارائه کرد، شاید به نظر بعضی از بینندگان برسد که نورمن به گونه ای بهانه می تراشد و با سرپوش گذاشتن بر روی وجدان خود می خواهد به خود بقبولاند که یک روانی است.

یکی دیگر از نکاتی که در دیالوگ این سکانس دیده می شود، عشقی است که نورمن به مادرش دارد، همان عشقی که در پایان فیلم سبب شده است روان شناس، جنایت را از نوع جنایت های ناشی از عشق در نظر بگیرد.

احساسی که نورمن بیتز با قاطعیت نسبت به مادرش نشان می دهد چه بسا احساسی است که هر مادری آرزو می کند پسرش نسبت به او داشته باشد، ولی این عشق، در نهایت برای نورمن به شکل دام درآمده و او را گرفتار کرده است... و نیز در قسمتی که می گوید مادرش به اندازه پرنده های تاکسیدرمی شده بی آزار است، سرنخی از سرنوشتی که به سر مادرش آمده است به بیننده می دهد...


چه پر شتاب فرو می ریزند شن های زمان، مگر آن هنگام که در سختی باشیم! (گوژپشت نتردام/1923)
۱-۹-۱۳۹۰ ۰۷:۴۸ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : الیشا, ترومن بروینک, چارلز کین, راتسو ریــزو, هری لایم, دزیره, بانو, Classic, اسکارلت اوهارا, ممل آمریکایی, مگی گربه, ژان والژان, حمید هامون, پایک بیشاپ, کاپیتان هادوک, دن ویتو کورلئونه, الیور هاردی, بن توماس, نیومن, سم اسپید, مایکل اسکافیلد, دلشدگان, سناتور
دوک آفلاین
سامسون
**

ارسال ها: 8
تاریخ ثبت نام: آذر ۱۳۹۰
اعتبار: 0


تشکرها : 31
( 55 تشکر در 8 ارسال )
شماره ارسال: #122
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

خوب من ترجیح میدم که ده ده تا صحنه های به یاد ماندنی از فیلم ها رو بزارم (تقریبا مثل اون تاپ 100) و تلاش هم میکنم از فیلم های خیلی معروف بزارم که همه دیده باشن و نیز سعی بر اینه که فیلم های کلاسیک باشند.

زیاد ترتیب در لیست رعایت نشده و شماره ها صرفا برای شمردن اند نه برای ارزیابی

1. لبخند چارلی چاپلین پس از شناخته شدن توسط دختر در روشنایی های شب

2. وقتی که پس از رفتن رت ، اسکارلت میگه : هر چی باشه فردا هم روز خداست در فیلم بر باد رفته

3. زمانی که ریکی بلیط ها به الیزا میده و میگه همش فدای نگاخت عزیزم در کازابلانکا

4. زمانی که در فیلم روانی بیتس با خودش با صدای زنونه حرف میزنه در فیلم روانی

5. زمانی که بریکی به زنی کمک میکنه تا شوهرش پول ها رو در قمار ببره در کازابلانکا

6.زمانی که آخر فیلم پسرک دست پدرش رو میگیره و پدر گریه میکنه در فیلم دزد دوچرخه

7. زمانی که ویوین لی در اتوبوسی به نام هوس میگه هر کسی که هستی باش من همیشه به محبت افراد بی گانه متکی بودم.

8. زمانی که مارلون در فیلم در بار انداز میگه من هم میتونستم قهرمان باشم

9.جایی که در فیلم هفت سامورایی توشیرو میفونه میگه کشاورزا دزد و .... هستند ولی کی اونن رو این طوری کرد . شما سامورایی ها بودید

10. زمانی که در فیلم روشنایی های شهر بوکس بازی میکنه.


هر چی باشه فردا هم روز خداست
اسکارت اوهارا
۱۴-۹-۱۳۹۰ ۰۱:۴۷ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ممل آمریکایی, مگی گربه, بانو, بن توماس, Papillon, نیومن, حمید هامون, دزیره, الیشا, دنی براسکو, مایکل اسکافیلد, کاترین جویس
دوک آفلاین
سامسون
**

ارسال ها: 8
تاریخ ثبت نام: آذر ۱۳۹۰
اعتبار: 0


تشکرها : 31
( 55 تشکر در 8 ارسال )
شماره ارسال: #123
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

دزد دوچرخه

پسر صحنه ای را میبیند : مردی بر دوچرخه ، اما دوچرخه چه کسی ؟ ، و بر روی دوچرخه چه کسی؟


پدر بر روی دوچرخه ، مردم به دنبال او ، چند ساعت قبل فریاد دزد دزد پدر خطاب به مردم و اکنون فریاد آی دزد آی دزد مردم خطاب به پدر.

پدر در میان جمعیت و در مقابل چشمان پسرک خود پس از چند بار تحمل سیلی ها بر صورت و روان خود مورد ترحم قرار میگیرد و نا امیدانه و شرمگینانه جاده ی نا هموار زندگی را درمی نورد. پسر حامیانه دستان پدر را میگیرد.

گریه یک مرد در مقابل فرزندش

آیا یک دزد همیشه دزد بوده ، چه چیزی یک نفر را دزد میکند؟


هر چی باشه فردا هم روز خداست
اسکارت اوهارا
۲۲-۹-۱۳۹۰ ۰۲:۲۶ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : مگی گربه, ممل آمریکایی, اسکارلت اوهارا, نیومن, گرتا, بانو, حمید هامون, دزیره, الیشا, چارلز کین, آوینا, دنی براسکو, مایکل اسکافیلد, کاترین جویس, Papillon, دلشدگان, سناتور, سارا
مایکل اسکافیلد آفلاین
فراری
**

ارسال ها: 8
تاریخ ثبت نام: بهم ۱۳۹۰
اعتبار: 1


تشکرها : 196
( 25 تشکر در 8 ارسال )
شماره ارسال: #124
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

سکانس های به یاد ماندنی از نظر بنده:

*در فیلم شمال از شمال غربی: سکانس تعقیب و گریز و تیر اندازی با شرکت کری گرانت در سازمان ملل

*در فیلم مردی برای تمام فصول: سکانس پایانی ، خیلی تکان دهنده بود

*در فیلم کازابلانکا: سکانس آخر توی فرودگاه که با دیدن چشم های خیس بوگارت در وقتی که هواپیما پرواز می کند، واقعا به عمق درد عشق این ابرمرد پی بردم.

*فیلم بدنام: سکانس مهمانی که اینگرید برگمن نگران است از اینکه مشروب کم بیاید و شوهرش به زیرزمین برود... اوج دلهره هیچکاکی

*در فیلم اره: سکانس آخر، در آن معلوم می شود که ماجراها زیر سر همان جسدی که افتاده روی زمین بود...وقتی که پیرمرد بلند می شود و در را به روی لی وانل می بندد. آخر ناامیدیcryyy!

*در فیلم امبرتو دی: آن سکانس که امبرتو با سگش جلوی قطار می رود تا خودکشی کند ولی سگ فرار می کنه و بعد هر دو به زندگی و مبارزه برمی گردند.

۱۳-۱۲-۱۳۹۰ ۱۲:۴۲ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ژان والژان, کاترین جویس, حمید هامون, دزیره, نیومن, سناتور
سناتور آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 140
تاریخ ثبت نام: ارد ۱۳۸۹
اعتبار: 6


تشکرها : 497
( 494 تشکر در 111 ارسال )
شماره ارسال: #125
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

من مثل دوستان استاد نیستم که بتونم خوب بنویسم .اما یک صحنه از جاودانه فیلم تاریخ سینما (پدرخوانده)خیلی من رو شیفته خودش کرده.

جایی که پدرخوانده دن کورلئونه سران دیگر خانواده های مافیایی رو جمع کرده به خاطر ماجرای سولاتزو و

میگه :پسر من الان خارج از کشوره و باید ترتیبی بدم که سالم برگرده اینجا،باید تمام این کدورتها برطرف بشه ،من یه مرد خرافاتی هستم.اگر اتفاق ناگواری براش بیافته مثلا یه مأمور پلیس با تیر بکشدش یا توی سلولش خودش رو حلق آویز کنه یا صاعقه اون رو بزنه یه عده از حاضرین اینجا رو مقصر می دونم اون وقته که دیگه گذشت نمیکنم. ولی از نظرخودم اجازه بدین قسم بخورم ،به جان نوه هام قسم ،صلحی رو که امروزدر اینجا بهش رسیدیم من نخواهم شکست.

۱۳-۱۲-۱۳۹۰ ۱۰:۱۲ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ژان والژان, Papillon, دزیره, نیومن, نوشين, گرتا, مایکل اسکافیلد, حمید هامون
بتی آفلاین
کاربر دوره آزمایشی
**

ارسال ها: 12
تاریخ ثبت نام: بهم ۱۳۹۰
اعتبار: 5


تشکرها : 20
( 119 تشکر در 12 ارسال )
شماره ارسال: #126
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

هملت

هملت: فلوت رو بگیرید و بزنید!

گیلدنسترن: نمی دونم چطور به دست بگیرم!

هملت: مثل دروغ گفتن آسانه! با انگشتان سوراخ هاش رو بگیرید و با دهن در اون بدمید. آهنگ موسیقی از این خارج خواهد شد. این سوراخ ها، می بینید؟

گیلدنسترن : با این همه من نمی تونم آهنگ موزونی بزنم قربان.

هملت: پس حالا متوجه شدید که چقدر منو حقیر می شمرید؟! می خواهید از من آهنگ دربیارید. تصور می کنید همۀ پیچ و خم طبع منو می شناسید، شما می خواهید به قلب اسرار من پی ببرید، تصور می کنید تمام آهنگهای زیر و بم سرشتم رو کشف کرده اید، ببینید در این نی کوچک چه آهنگهای لطیفی پنهان است، ولی شما قادر نیستید که این فلوت رو به سخن گفتن وادارید.خیال می کنید واداشتن من به سخن گفتن از این فلوت آسان تره؟ نام هر سازی رو که می خواهید به روی من بگذارید، شاید بتونید بر پرده های من انگشت بگذارید، ولی به صدا در آوردنم...هیهات.....

 

پادشاه(عموی هملت): هملت، پولونیوس کجاست؟

هملت: سر شام!

پادشاه : سر شام؟ کدام شام ؟

هملت : جایی نیست که خودش مشغول خوردن باشه، جائیست که دیگران مشغول خوردن او هستند. اکنون انبوهی از کرم های پولونیوس خوار برسرش نشسته اند. ما انواع مخلوقات رو می پروریم تا خودمون رو چاق کنیم. خودمون رو می پروریم تا کرم ها رو چاق کنیم! دولتمندان فربه و گدایان لاغر با هم فرقی ندارند، فقط دو غذای متفاوت هستند که بر یک سفره صرف می شوند.

پادشاه : افسوس......

هملت : ممکنه با کرمی که از جسم دولتمندی خورده، یک ماهی گرفت. و بعد اون ماهی رو که این کرم دولتمند خورده رو بلعیده، تناول کرد.

پادشاه : مقصودت از این سخن چیست؟

هملت : می خوام بگم چطور ممکنه روده های گدای بینوایی، گذرگاه دولتمندی باشه......

۱۵-۱۲-۱۳۹۰ ۰۵:۵۰ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : ژان والژان, پاشنه طلا, Papillon, بانو, حمید هامون, چارلز کین, ممل آمریکایی, اسکورپان شیردل, دلشدگان, سناتور, اسکارلت اوهارا
ارسال پاسخ 


پرش در انجمن: