"سواد دیدن و دیدن پدر خوانده"
کسی که با قاب بندی و نقاط طلایی و جلوه های صوتی و تصویری آشنا نیست، فیلم نامه و اصول داستان نویسی را نمی شناسد و تکنولوژی تدوین و جلوه های گذار را نمی داند، از سینما تنها بهره ای غریزی خواهد برد.
کسی که با هنر آشناست، هنر دیدن و شنیدن، در لذت تماشای سینمای کوپولا و به خصوص فیلم “پدرخوانده” این زیباترین اثر هنریِ سینما، غرق خواهد شد و از آفرینش این آرمان شهر پر رمز و راز، شگفت زده خواهد ماند.

“پدرخوانده” سرشار از دیدنی هاست. قاب بندی ها و زاویه های باشکوه، جای جای این اثر ارزشمند را پر کرده است. زاویه های دید و پردازش چهارچوبِ دید، نه تنها شما را در جریان فیلم، در یک روند دل نشین به پیش می برد که در بسیاری از موارد جای گزین واژگان می شود و با شما، تنها و تنها با تصویر و موسیقی می تواند سخن بگوید.

می خواهم شما را به سروقت یکی از تماشایی ترین سکانس های فیلم ببرم.
پیش از خواندن ادامه ی مطلب، فیلم را ببینید. متن زیر موضوع داستان را لو خواهد داد.
“سکانس بیمارستان”
اسم این سکانس را من “لولا” گذاشته ام. این سکانس همانند لولا عمل کرده و فیلم را به دو لنگه تقسیم می نماید. لنگه ی اول فیلم اقتدار و توانمندی “پدرخوانده” ی بزرگ است.

مارلون براندو در این نقش، قدرتمند، تاثیر گذار و پرتوان ظاهر می شود. او با تغییراتی چند در چهره و رفتار خود، بدل به پدیده ای در دنیای سینما می شود.
افتتاحیه ی فیلم بسیار جذاب است. با همان دو سه کلمه ی اول که می شنوید با فیلم انس می گیرید و در آن غرق می شوید.
عروسی دختر پدرخوانده، بهانه ای است تا با شخصیت های اصلی فیلم آشنا شویم. سر بریده ی اسب در رختخواب مردی که نمی خواهد مطابق میل پدرخوانده کار کند تکان دهنده است و با چیدن همه ی این داده های که در اختیار شما قرار گرفته است، همانند “کی” نامزد مایکل کورلئونه گرفتار پارادوکس می شوید.
مایکل به نامزدش قول می دهد که به زودی تشکیلات “کورلئونه” کاملا قانونی خواهد شد و جای نگرانی نیست!
*******
مارلون براندو در نقش پدر خوانده داستان را با قدرت هرچه تمام تر پیش می برد اما در چند سکانس پیش از سکانس بیمارستان، تیر می خورد و به ظاهر دوره ی اقتدار او به پایان می رسد.
”نماهایی از ترور پدرخوانده”






همه ی ما ناخودآگاه به دنبال بازخورد این حادثه هستیم!
آیا پدرخوانده بازخواهد گشت؟
و اگر نه، کدام فرزند او جانشین او خواهد شد؟
آیا فردو جایگزین او خواهند شد یا سانتینو؟
پدر خوانده، بعدها اعتراف می کند که تصمیم داشته یکی از آن دو را جایگزین خود نماید.
اما داستان پیچیده تر از این حرف هاست. سانتینو عصبی است و اگر خوب دقت کرده باشید، علت اصلی بروز همه ی این پیش آمدها اوست.
در صحنه ای که سولاتزو با “پدرخوانده” روبرو شده بود و پیشنهاد همکاری به او می دهد، در برابر انکار پدر و رد پیشنهاد او، سانتینو می پرسد:
“… تاتالگیا سرمایه ی ما را تضمین می کنه؟”

این جمله، نقطه ی شروع داستان و گذر از مرحله ی آشنایی به آغاز بحران فیلم است.
سولاتزو علاقه ی سانتینو به پیشنهاد خود را احساس می کند و همانجا تصمیم خود را مبنی بر قتل پدر می گیرد تا پسر که متمایل به قرارداد است جای او را بگیرد.
این سانتینو بود که با یک پرسش نابجا و از روی هیجان، همبستگی خانواده را بر هم زده بود. سولاتزو متوجه شده بود که با کشتن پدر و جایگزین شدن او به هدف خود خواهد رسید.
یک انسان عصبی و زودجوش، بدون قوه ی تصمیم گیری درست نمی تواند جایگزین خوبی برای پدرخوانده باشد.
فردو هم ضعیف و ناتوان و گرفتار احساس های جسمی و جنسی است و کارگردان بخوبی شخصیت ضعیف و ناکارآمد او را به ما نشان می دهد.
چاره چیست؟
همه ی ما این فضای خالی را حس می کنیم و نابود شدن خانواده ی “پدرخوانده” را حس می کنیم.
پدرخوانده پسر دیگری هم دارد. این پسر را حتی نمی توانیم به حساب بیاوریم.
مایکل از آن بچه مثبت هاست. دانشجو بوده و با این که در جنگ جهانی دوم مدال شجاعت گرفته است، به هیچ عنوان خلق و خوی تبه کار بودن را نشان نمی دهد. در جایی سانتینو به او می گوید
-: “حداقل توی خانه باش و تلفن ها را جواب بده! خودش کار بزرگیه!”
و پاسخ گویی تلفن، کار بزرگ او بود.
کارگردان به عمد ما را در آشوب گرفتار کرده است، آشوبی که در فرآیند “هم ذات پنداری”، همه ی ما را با سرنوشت این خانواده درگیر ساخته است و به نوعی نگران آینده ی آن ها هستیم. (آینده ی تبه کاران!!!)
به سکانس لولا می رسیم.
سکانس بیمارستان!
شب است.
ویکی می خواهد به دیدار پدر برود.
سانتینو می خواهد مراقبی را به همراه او بفرستد اما دیگری می گوید
-:” سولاتزو می دونه که اون یک شهروند عادیه!”
سکانس، با نمای خارجیِ تاریک و سرد بیمارستان شروع می شود.
سکانس در شب، با نمایی خارجی از بیمارستان آغاز می شود.
اولین چیزی که به چشم می آید سردی و سکوت و خاموشی است.
هیچکس نیست. سکوت و نبودن بازیگران و حتی چشمک زدن چراغ های شب کریسمس در دل تاریکی، دست به دست هم می دهند تا ترسی ناخواسته و نگرانی بیننده را پدید آورند.
پشت این سکوت، طوفانی خوابیده است.
در این سکانس موسیقی کم رنگ است اما فکر می کنم اگر ضرب آهنگ صداها را موسیقی حساب کنیم، سکانس سرشار از موسیقی است.
ریتم تکرار شونده ای از صدای یک خواننده که پی در پی “امشب…!” را تکرار می کند.
صدای ضرب پای تکرار شونده روی پلکان که بازتاب می گیرد و در راهرو و سراسر بیمارستان می پیچد.
این همه، به خوبی جای موسیقی را پر کرده و حسی را که کارگردان در نظر داشته، بوجود می آورد.
خیابان ساکت و آرام است.
مایکی با یک تاکسی سر می رسد.
نمای داخلی سالن بیمارستان، همچنان ترسناک است.
نور لامپ در روی سقف، شکل صلیبی را بر دیواره ها و کف زمین ترسیم کرده است.
تابلوی Exit پرمعناست!

مایکی از راه پله ها گذر می کند.
او حیران و سرگردان به اتاق ها سرک می کشد.
هیچکس نیست!

صدای رادیو و ریتم تکرار شونده ی “To night” هول برانگیز است.
ساندویچ نیم خورده و قهوه ی دست نخورده خبر از توطئه می دهد.

دویدن در راهرو و موسیقی ملایم
صدای ضرب پا
اینجا به عمد صدای ضرب آهنگ پا و پژواک آن را داریم.
این صدا بزودی نقش مهمی را ایفا خواهد نمود.

رودررو شدن پدر و پسر!
پدر آرام و هوشیار اما بی حرکت است.
پرستار می گوید که پلیس همه را بیرون کرده است.
مایکی به خانه تلفن می زند.

ماسکه کردن تصویر توسط پرستار برای تمرکز بر روی مایکی!
یکی دو جمله ی مهم اینجا بین مایکی و سانتینو رد و بدل میشود:
- نترس!
- من نمی ترسم!
این یک شروع است. روحیه ی تازه ای در درون مایکی شکل می گیرد.
نگاه مایکی به پرستار
این نگاه را به خاطر بسپارید.
نگاهی ناشی از هوش، اقتدار، مدیریت، تسلط.
این نگاه را تازه می بینیم.
گویی چیزی در درون مایکی متولد می شود.
نمای بعدی به عمد از روی راه پله برداشته شده است.

باز راه پله!
دوربین روی راه پله است، برای همین ما صحنه را از زاویه ی پایین تماشا می کنیم.
این زاویه، نگرانی، آشفتگی و بی خبری را القا می کند.
پدر را به اتاقی دیگر منتقل می کنند و در همین زمان صدای ضرب پا شنیده می شود.
مایکی، هوشیار به دنبال صاحب صدای پا به سالن خیره می شود.


کارگردان پیش از این با راه رفتن مایکی روی پله ها ما را با این صدا آشنا کرده است اما این بار این صدا فرق دارد.
ضرب پا روی پله ها، محکم، ترسناک و نشانه ی تصمیم و اراده ی کسی که می آید و برای انجام کاری مهمی هم می آید.
هیچکس را نمی بینیم.
راهرو های خالی یکی به یکی با صدای ضرب آهنگ همراه شده اند.
و بعد سایه سر می رسد.

سایه را از همان زاویه می بینیم که شاهد جابجا شدن تخت پدر بودیم.
این نما، تکمیل کننده ی نمای جابجایی پدر است و سایه همان مسیر را طی می کند.
مردی با دسته ی گل سر می رسد.
انزوی نانواست.
به ملاقات پدرخوانده آماده است.
مایکی انزو را رد می کند اما انزو اصرار دارد کمک کند.
مایکی به او نگاه می کند،
دوباره همان نگاه!
نگاهی ناشی از هوش، اقتدار، مدیریت، تسلط.
مایکی، انزو را به دم در بیمارستان می فرستد و خود به پیش پدر باز می گردد.
این صحنه بی نهایت زیبا و اثرگذار است.
سایه مایکی به مرور روی پدر را می پوشاند و صدای او به پدر آرامشی دوباره می بخشد.
-:”من مواظبت هستم، پدر!”

خم شدن مایکی بر روی پدر به نوعی پشتیبانی وتسلط و محافظت را می رساند.
_:” حالا دیگه من با تو هستم!”
ققنوسی سوخته است تا از درونش ققنوسی دیگر برخیزد.
پسر بر پیشانی پدر دست می کشد و فرهِ سیاهِ پدر به پسر منتقل می شود.
پسر دست پدر را می بوسد و پدر لبخند میزند. اشک از گوشه ی چشمش سرازیر است.
بعدها پدر از بزرگترین نگرانی اش، جانشینی خودش برای مایکی می گوید و این اشک و لبخند نشان می دهد که بار سنگین جانشینی از دوشش برداشته شده است.

این همان “لولا” ی فیلم است. انتقال بار نقش اول فیلم از یک بازیگر به دیگری!
حالا مایکی و انزو ماموریت مهمی را در پیش دارند.
آن ها باید نقش نگهبان را بازی کنند در حالی که اسلحه ندارند.

ماشین تروریست ها سر می رسد.
مایکی به آنها خیره می شود
دوباره همان نگاه!

مایکی با قدرت و تسلط به آن ها خیره شده و به آهستگی دکمه ی پالتویش را باز می کند.
تروریست ها می روند.
انزو تلاش می کند سیگاری را روشن کند.

اینجاست که می بینیم وجود همراه در این سکانس، چقدر ضروری است.
انزو درست نقطه ی مخالف مایکی است.
او وحشت کرده است. دست و پایش را گم کرده و قادر نیست فندکش را روشن کند.
مایکی با تسلط و هوشیاری و بدون ترس سیگار او را روشن می کند.
با وجود انزو است که ما چهره ی قدرتمند مایکی را پیدا می کنیم.
پلیس سر می رسد.
آشکار است که همه ی این ماجراها با تبانی پلیس صورت گرفته است.
مایکی انزو را رد می کند و خود گرفتار می شود.
فرمانده ی پلیس تلاش دارد تا او را برای اجرای ترور پدرخوانده از صحنه دور کند.

مایکی مقاومت می کند.
فرمانده دستور می دهد تا او را دستگیر کنند و با خود ببرند.
معلوم است که بلافاصله تروریست ها خواهند آمد.
مایکی چاره ای می اندیشد که همانجا بماند.
مایکی فرمانده را به رشوه گیری متهم می کند.
فرمانده دستور می دهد تا او را محکم نگه دارند.

مایکی به فرمانده خیره می شود.
باز همان نگاه!
فرمانده با مشت، فک او را خرد می کند.
مایکی از حال می رود.
وکیل خانواده ی کورلئونه به همراه نگهبان های جدید با مجوزرسمی از دادگاه، سر می رسند.
کار تمام است.
پلیس ها صحنه را ترک می کنند.
پدرخوانده ای تازه متولد شده است.
سکانس به پایان می رسد.
این سکانسِ نفس گیر از ارزشمندترین سکانس های سینماست.
رد پای هیچکاک را به خوبی در آن مشاهده می نمایید،
از هیجان فیلم های پلیسی و ماجرایی چیزی کم ندارد،
اما درون مایه ی آن فلسفی است.
خوشبختانه قاب بندی ها هنوز صنعتی نشده است، اثری از کامپیوتر و جلوه های مصنوعی اش نیست. کارگردان هم، آنقدر پرتوان و مسلط هست که نیازی به جلوه های ویژه برای پوشش نماهای ضعیف نمی بیند.

- نمایی تکان دهنده، قتل در گندم زار، مجسمه ی آزادی شاهد است!
نماها همگی کلاسیک و اسطوره ای هستند.
شما بدون هیچگونه تکان یا تعجب یا شکه شدن یک دوره ی انتقال را از لنگه ی اول فیلم با قهرمانی ویتو کورلئونه به لنگه ی دوم فیلم با قهرمانی مایکل کورلئونه طی می کنید.
نقش ها چنان با هنرمندی جایگزین می شوند که باور کردنش سخت است که تنها در گذرِ یک سکانس، نقش اول فیلم، جایگزین شده است.
این همه را کوپولا با بهره گیری از نماها، افکت های صوتی، موسیقی، نور، قاب بندی، جلوه های انتقال نما و در نهایت بازی حسی و زیرپوستی دو ابربازیگر، آل پاچینو و مارلون براندو در برابر چشمان شما نهاده است.
فرانسیس فورد کاپولا چشم های ما را به مهمانی نماها برده است و اگر حس بصری ما آموزش ندیده باشد، از لذت تماشای این زیباترین شاهکار سینما محروم می مانیم.

- تصویر دونیمه شده، چهارچوب در مایکی در قاب گرفته، کی نگران، رو به مایکی و بیرون از قاب
در این فیلم ما با یک خانواده ی تبه کار روبرو هستیم.
چرا با آن ها هم ذات پنداری کرده ایم؟
این جادوی سینما است!
فیلم با گرفتن حق یک مظلوم که از قانون ناامید شده و نیز با عروسی دختر پدرخوانده آغاز می شود. هنوز در حال خوش و بش و شناخت شخصیت ها هستیم اما همگی ما از عروسی خاطره های خوشی داریم و گرفتن حق یک مظلوم برای ما شیرین است. فیلم نامه نویس با درگیر کردن احساس های ما و تحریک نمودن “هوش درون فردی” باعث همراهی و همدلی ما با خانواده ی کورلئونه می شود.
صحنه ی کشتار رقبا در پایان فیلم چهره ی واقعی آنان را آشکار می کند و ما در این چرخه همراه با مایکل به بلوغ می رسیم. او به بلوغ سیاه رسیده است و همانند سایر تبه کاران، کشتار را از چشم تجارت، عادی می پندارد و ما در برابر چشم خود، سقوط انسانیت را تماشا می کنیم.

در پایان، ما به این بلوغ رسیده ایم که پا نهادن در تبه کاری، نقطه ی شروع ماجراست، نقطه ی شروعی که پایانی ندارد و هر چه بیشتر پیش برویم، سیاهی و پلیدی و خشونت، بیشتر ما را خواهد گرفت.
فیلم با زیباترین جلوه ی انتقال، به شکلی طبیعی به پایان می رسد. درِ اتاقِ کار “مایکی” بر روی همسرش “کی” بسته می شود، نمایی از کی را می بینیم. هم زمان با بسته شدن در، تصویر از چپ به راست تیره می شود و کی در تاریکی فرو می رود و عنوان بندی پایانی شروع می شود.

امیدوارم لذت برده باشید.
همچنین متن این سکانس در وب سایت من، موجوده!