ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 9 رای - 3.89 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
سکانسهای به یاد ماندنی
نویسنده پیام
زبل خان آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 264
تاریخ ثبت نام: فرو ۱۳۸۹
اعتبار: 17


تشکرها : 1591
( 2461 تشکر در 243 ارسال )
شماره ارسال: #101
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

فیلم زیبای پاپیون و ان سکانس ماندگار در اخر فیلم که پاپیون باز هم تصمیم به فرار می گیره و می پره توی دریا و یکی از بهترین دیالوگهای تاریخ سینما را میگه!:

آهای حروم زاده ها من هنوز زنده ام..

۲۰-۲-۱۳۹۰ ۰۱:۴۱ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : میثم, کاپیتان هادوک, ژان والژان, رزا, مکس دی وینتر
ترومن بروینک آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 41
تاریخ ثبت نام: خرد ۱۳۹۰
اعتبار: 7


تشکرها : 702
( 340 تشکر در 32 ارسال )
شماره ارسال: #102
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

آخرین صحنه ی فیلم فرشتگان آلوده چهره  اونجایی که پت اوبراین در مقام کشیش میگه : بریم بچه ها برای پسری که نمیتونست  از من سزیعتر بدوه دعا کنیم

۱۵-۳-۱۳۹۰ ۰۸:۳۹ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سروان رنو, میثم, رزا, لیزاکلبرت
ترومن بروینک آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 41
تاریخ ثبت نام: خرد ۱۳۹۰
اعتبار: 7


تشکرها : 702
( 340 تشکر در 32 ارسال )
شماره ارسال: #103
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

سکانس فوغ العاده و بیاد ماندنی فیلم(کلاسیک شده ) ترمیناتور 2:روز داوری جایی که سارا کانر به خواب ملایمی فرو میروه که به کابوسی هولناک ختم میشه...

ویران کننده تریین و دهشتناک ترین چیزی که تا حالا در عالم سینما دیدم , این سکانس از نظر تکنیکی و کارگردانی در بالاترین کلاس جلوه های ویژه در عصر خودش بود

هرچی جلوتر میره بدتر میشه جهنم روی زمین

مسّلمآ کارگردانی که فیلمی مثل ورطه رو می سازه از ارائه ی چنین خط داستانی منظور خواصّی داره , هیچ وقت موجودات غیر زمینی با بمب هیدروژنی یا چیزی شبیه اون به زمین حمله نکردند اما اگه رفتاری که انسانها طی صده اخیر در قبال همنوعان خودشون بروز دادند رو با موجودات ماوراء الخلقه ای که در اوج خباثت و شقاوت که در عالم سینما طراحی شده و به وجود آمدند مقایسه کنید در میابید که انسانها از هر جنبنده ای غریب ترند نثبت به واژه ای که خود انسانیت نامیدنش...

کشورها هزاران بمب اتم را برای روز مبادا کنار گذاشته اند تا در آن روز موعود از اونها استفاده کنند و دشمن رو به دردناک ترین شکلی که قابل تصور است مانند همان چیزی که از قبل جیمز کامرون به تصویر کشیده نابود کند , دشمنی که نه از جنس موجودات فضایی متجاوز فیلمهاست بلکه از گونه خود اوست

ای کاش به عنوان تماشاگر سارا کانر و کابوسش رو جدّیتر بگیریم

۱۶-۳-۱۳۹۰ ۰۱:۱۳ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : اسکورپان شیردل, میثم, اهو, دزیره, سروان رنو, roolplack, کاپیتان هادوک, حمید هامون, رزا, ممل آمریکایی
ماری غایب
"ماری آنتوانت"
*

ارسال ها: 16
تاریخ ثبت نام: تير ۱۳۹۰
اعتبار: 0


تشکرها : 63
( 76 تشکر در 12 ارسال )
شماره ارسال: #104
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

من میخوام از صحنه های به یاد ماندنی فیلم پاهلی (معما) بگم...

شاید اینجا جای فیلم های هندی نباشه ولی خوب این فیلم سکانس های جالبی داشت که من دوست داشتم اینجا برای شما بنویسم

ارادتمند شما:بهار (ماری)mmmm:

صحنه های به یاد ماندنی فیلم پاهلی از نظر من:blush:

اول فیلم کیشن انقدر غرق پول و ثروته که حتی انگشتر عروسی لاچی رو هم ازش میگیره که مبادا گمش کنه:ccco

روح اول فیلم مدام به لاچی میگه ستاره ها پشت ما هستندidont

وقتی سونیل پیش همسر و خانواده اش برمیگرده روح به اون میگه اون چیزی را که داری از دست نده چون وقتی از دستش دادی حسرتش رو میخوریashk

وقتی کیشن از روح میپرسه تو کی هستی؟ روح به اون میگه من همان عشقی هستم که توی دل زن توست ان کسی که لاچی دلش میخواست داشته باشهashk

چوپان وقتی قضیه را فهمید سه راه پیشنهاد داد برای اینکه بفهمه شوهر اصلی کدوم یکی از اونا هستنند اول اینکه میگه هر دو نفر باید دست خود را توی اتیش بزارند و زغال ها رو بیرون بیارند کیشن سعی میکنه ولی چون ادم بوده دستش میسوزه

دوم اینکه میگه هر دو تا باید یک گوسفند بگیرن چون گوسفندها فقط توی بغل ادم میموند ولی روح هیچ کدام از این کارها را نمیکنه

در نهایت چوپان کوله پشتی اش رو برمیداره و میگه هر کدام از انها که عشق واقعی لاچی هستند باید بره توی کوله پشتی  روح تصمصیم میگیره کیشن رو جادو کنه و بفرسته توی کوله پشتی  ولی یادش می افته به لاچی قول داده دیگهخ چادو نکنه  برای همین هم توی اخرین لحظه  خودش را دود میکنه و میره توی کوله پشتیcryyy!(چقد گریه کردم این صحنه کیشن واقعا لیاقت لاچی رو نداشت)


"ماری آنتوانت" حکايتگر زندگی ملکه معروف فرانسه تا پيش از وقوع انقلاب اين کشور است.
۱۵-۴-۱۳۹۰ ۰۱:۱۰ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سروان رنو, میثم, رزا, ممل آمریکایی
حمید هامون آفلاین
مرد آرام!
***

ارسال ها: 104
تاریخ ثبت نام: تير ۱۳۹۰
اعتبار: 30


تشکرها : 5569
( 1456 تشکر در 103 ارسال )
شماره ارسال: #105
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

سکانس درگیری رضا موتوری با دار و دسته ممد الکی روبروی پرده سینما تراس دیانا یکی از به یاد ماندنی ترین سکانسهای تاریخ سینمای ایران است.همه چیز در این سکانس هست : بیان سینمایی در حد تام و تمام :حمله به سینمای مردم فریب و رویا پرداز آن روزها (نقش دست خونین رضا بر پرده سینما) - پسر جوانی (سعید کنگرانی)که این درگیری را مثل فیلم می بیند و از آن لذت می برد-عشق رضا به سینما که کیف پول را کجا پنهان کرده است-جا خوردن رضا از چاقو خوردن ناگهانیی که انتظارش را نداشته-موسیقی شاهکار منفرد زاده که تاثیر گذاری این سکانس را دو چندان می کند...........

به نظر من رضا موتوری هم از آن فیلمهای قدر ندیده سینمای ایران است که از نظر زبان تصویری در اوج است

۱۶-۴-۱۳۹۰ ۰۸:۱۱ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : سروان رنو, ماری, بانو, الیور, سم اسپید, میثم, همشهری_میثاق, کاپیتان هادوک, الیشا, چارلز کین, رزا, ترومن بروینک, جیسون بورن, ممل آمریکایی
کاپیتان اسکای آفلاین
کاپیتان
***

ارسال ها: 198
تاریخ ثبت نام: تير ۱۳۹۰
اعتبار: 21


تشکرها : 742
( 1703 تشکر در 182 ارسال )
شماره ارسال: #106
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

"سواد دیدن و دیدن پدر خوانده"

کسی که با قاب بندی و نقاط طلایی و جلوه های صوتی و تصویری آشنا نیست،  فیلم نامه و اصول داستان نویسی را نمی شناسد و تکنولوژی تدوین و جلوه های گذار را نمی داند، از سینما تنها بهره ای غریزی خواهد برد.

کسی که با هنر آشناست، هنر دیدن و شنیدن، در لذت تماشای سینمای کوپولا و به خصوص فیلم “پدرخوانده” این زیباترین اثر هنریِ سینما، غرق خواهد شد و از آفرینش این آرمان شهر پر رمز و راز، شگفت زده خواهد ماند.

“پدرخوانده” سرشار از دیدنی هاست. قاب بندی ها و زاویه های باشکوه، جای جای این اثر ارزشمند را پر کرده است. زاویه های دید و پردازش چهارچوبِ دید، نه تنها شما را در جریان فیلم، در یک روند دل نشین به پیش می برد که در بسیاری از موارد جای گزین واژگان می شود و با شما، تنها و تنها با تصویر و موسیقی می تواند سخن بگوید.

 می خواهم شما را به سروقت یکی از تماشایی ترین سکانس های فیلم ببرم.

پیش از خواندن ادامه ی مطلب، فیلم را ببینید. متن زیر موضوع داستان را لو خواهد داد.

“سکانس بیمارستان”

اسم این سکانس را من “لولا” گذاشته ام. این سکانس همانند لولا عمل کرده و فیلم را به دو لنگه تقسیم می نماید. لنگه ی اول فیلم اقتدار و توانمندی “پدرخوانده” ی بزرگ است.

مارلون براندو در این نقش، قدرتمند، تاثیر گذار و پرتوان ظاهر می شود. او با تغییراتی چند در چهره و رفتار خود، بدل به پدیده ای در دنیای سینما می شود.

افتتاحیه ی فیلم بسیار جذاب است. با همان دو سه کلمه ی اول که می شنوید با فیلم انس می گیرید و در آن غرق می شوید.

عروسی دختر پدرخوانده، بهانه ای است تا با شخصیت های اصلی فیلم آشنا شویم. سر بریده ی اسب در رختخواب مردی که نمی خواهد مطابق میل پدرخوانده کار کند تکان دهنده است و با چیدن همه ی این داده های که در اختیار شما قرار گرفته است، همانند “کی” نامزد مایکل کورلئونه گرفتار پارادوکس می شوید.

مایکل به نامزدش قول می دهد که به زودی تشکیلات “کورلئونه”  کاملا قانونی خواهد شد و جای نگرانی نیست!

*******

 مارلون براندو در نقش پدر خوانده داستان را با قدرت هرچه تمام تر پیش می برد اما در چند سکانس پیش از سکانس بیمارستان، تیر می خورد و به ظاهر دوره ی اقتدار او به پایان می رسد.

 ”نماهایی از ترور پدرخوانده”

همه ی ما ناخودآگاه به دنبال بازخورد این حادثه هستیم!

آیا پدرخوانده بازخواهد گشت؟
و اگر نه، کدام فرزند او جانشین او خواهد شد؟
آیا فردو جایگزین او خواهند شد یا سانتینو؟

پدر خوانده، بعدها اعتراف می کند که تصمیم داشته یکی از آن دو را جایگزین خود نماید.

 
اما داستان پیچیده تر از این حرف هاست. سانتینو عصبی است و اگر خوب دقت کرده باشید، علت اصلی بروز همه ی این پیش آمدها اوست.
در صحنه ای که سولاتزو با “پدرخوانده” روبرو شده بود و پیشنهاد همکاری به او می دهد، در برابر انکار پدر و رد پیشنهاد او، سانتینو می پرسد:
“… تاتالگیا سرمایه ی ما را تضمین می کنه؟”

 

 این جمله، نقطه ی شروع داستان و گذر از مرحله ی آشنایی به آغاز بحران فیلم است.
سولاتزو علاقه ی سانتینو  به پیشنهاد خود را احساس می کند و همانجا تصمیم خود را مبنی بر قتل پدر می گیرد تا پسر که متمایل به قرارداد است جای او را بگیرد.

 این سانتینو بود که با یک پرسش نابجا و از روی هیجان، همبستگی خانواده را بر هم زده بود. سولاتزو متوجه شده بود که با کشتن پدر و جایگزین شدن او به هدف خود خواهد رسید.
یک انسان عصبی و زودجوش، بدون قوه ی تصمیم گیری درست نمی تواند جایگزین خوبی برای پدرخوانده باشد.
فردو هم ضعیف و ناتوان و گرفتار احساس های جسمی و جنسی است و کارگردان بخوبی شخصیت ضعیف و ناکارآمد او را به ما نشان می دهد.

چاره چیست؟
همه ی ما این فضای خالی را حس می کنیم و نابود شدن خانواده ی “پدرخوانده” را حس می کنیم.
پدرخوانده پسر دیگری هم دارد. این پسر را حتی نمی توانیم به حساب بیاوریم.

مایکل از آن بچه مثبت هاست. دانشجو بوده و با این که در جنگ جهانی دوم مدال شجاعت گرفته است، به هیچ عنوان خلق و خوی تبه کار بودن را نشان نمی دهد. در جایی سانتینو به او می گوید
-: “حداقل توی خانه باش و تلفن ها را جواب بده! خودش کار بزرگیه!”

و پاسخ گویی تلفن، کار بزرگ او بود.

کارگردان به عمد ما را در آشوب گرفتار کرده است، آشوبی که در فرآیند “هم ذات پنداری”، همه ی ما را با سرنوشت این خانواده درگیر ساخته است و به نوعی نگران آینده ی آن ها هستیم. (آینده ی تبه کاران!!!)

به سکانس لولا می رسیم.
سکانس بیمارستان!
شب است.
ویکی می خواهد به دیدار پدر برود.
سانتینو می خواهد مراقبی را به همراه او بفرستد اما دیگری می گوید
-:” سولاتزو می دونه که اون یک شهروند عادیه!”


سکانس، با نمای خارجیِ تاریک و سرد بیمارستان شروع می شود.

 سکانس در شب، با نمایی خارجی از بیمارستان  آغاز می شود.
اولین چیزی که به چشم می آید سردی و سکوت و خاموشی است.
هیچکس نیست. سکوت و نبودن بازیگران و حتی چشمک زدن چراغ های شب کریسمس در دل تاریکی، دست به دست هم می دهند تا ترسی ناخواسته و نگرانی بیننده را پدید آورند.
پشت این سکوت، طوفانی خوابیده است.

 
در این سکانس موسیقی کم رنگ است اما فکر می کنم اگر ضرب آهنگ صداها را موسیقی حساب کنیم، سکانس سرشار از موسیقی است.
ریتم تکرار شونده ای از صدای یک خواننده که پی در پی “امشب…!” را تکرار می کند.
صدای ضرب پای تکرار شونده روی پلکان که بازتاب می گیرد و در راهرو و سراسر بیمارستان می پیچد.
این همه، به خوبی جای موسیقی را پر کرده و حسی را که کارگردان در نظر داشته،  بوجود می آورد.

خیابان ساکت و آرام است.
مایکی با یک تاکسی سر می رسد.
نمای داخلی سالن بیمارستان، همچنان ترسناک است.

نور لامپ در روی سقف، شکل صلیبی را بر دیواره ها و کف زمین ترسیم کرده است.

 تابلوی Exit پرمعناست!

مایکی از راه پله ها گذر می کند.

او حیران و سرگردان به اتاق ها سرک می کشد.
هیچکس نیست!

 صدای رادیو و ریتم تکرار شونده ی “To night” هول برانگیز است.
ساندویچ نیم خورده و قهوه ی دست نخورده خبر از توطئه می دهد.

دویدن در راهرو و موسیقی ملایم
صدای ضرب پا
اینجا به عمد صدای ضرب آهنگ پا و پژواک آن را داریم.
این صدا بزودی نقش مهمی را ایفا خواهد نمود.

 

 رودررو  شدن پدر و پسر!
پدر آرام و هوشیار اما بی حرکت است.
پرستار می گوید که پلیس همه را بیرون کرده است.
مایکی به خانه تلفن می زند.

 ماسکه کردن تصویر توسط پرستار برای تمرکز بر روی مایکی!

ماسکه کردن تصویر توسط پرستار برای تمرکز بر روی مایکی!

یکی دو جمله ی مهم اینجا بین مایکی و سانتینو رد و بدل میشود:
-    نترس!
-    من نمی ترسم!
این یک شروع است. روحیه ی تازه ای در درون مایکی شکل می گیرد.

نگاه مایکی به پرستار
این نگاه را به خاطر بسپارید.
نگاهی ناشی از هوش، اقتدار، مدیریت، تسلط.
این نگاه را تازه می بینیم.
گویی چیزی در درون مایکی متولد می شود.
نمای بعدی به عمد از روی راه پله برداشته شده است.

 

 باز راه پله!
دوربین روی راه پله است، برای همین ما صحنه را از زاویه ی پایین تماشا می کنیم.
این زاویه، نگرانی، آشفتگی و بی خبری را القا می کند.
پدر را به اتاقی دیگر منتقل می کنند و در همین زمان صدای ضرب پا شنیده می شود.

مایکی، هوشیار به دنبال صاحب صدای پا به سالن خیره می شود.

 کارگردان پیش از این با راه رفتن مایکی روی پله ها ما را با این صدا آشنا کرده است اما این بار این صدا فرق دارد.
ضرب پا روی پله ها، محکم، ترسناک و نشانه ی تصمیم و اراده ی کسی که می آید و برای انجام کاری مهمی هم می آید.
هیچکس را نمی بینیم.
راهرو های خالی یکی به یکی با صدای ضرب آهنگ همراه شده اند.

و بعد سایه سر می رسد.

 

سایه را از همان زاویه می بینیم  که شاهد جابجا شدن تخت پدر بودیم.
این نما، تکمیل کننده ی نمای جابجایی پدر است و سایه همان مسیر را طی می کند.
مردی با دسته ی گل سر می رسد.

 انزوی نانواست.
به ملاقات پدرخوانده آماده است.

 
مایکی انزو را رد می کند اما انزو اصرار دارد کمک کند.
مایکی به او نگاه می کند،

دوباره همان نگاه!
نگاهی ناشی از هوش، اقتدار، مدیریت، تسلط.
مایکی، انزو را به دم در بیمارستان می فرستد و خود به پیش پدر باز می گردد.

این صحنه بی نهایت زیبا و اثرگذار است.
سایه مایکی به مرور روی پدر را می پوشاند و صدای او به پدر آرامشی دوباره می بخشد.
-:”من مواظبت هستم، پدر!”

خم شدن مایکی بر روی پدر به نوعی پشتیبانی وتسلط و محافظت را می رساند.
_:” حالا دیگه من با تو هستم!”
ققنوسی سوخته است تا از درونش ققنوسی دیگر برخیزد.

پسر بر پیشانی پدر دست می کشد و فرهِ سیاهِ پدر به پسر منتقل می شود.
پسر دست پدر را می بوسد و پدر لبخند میزند. اشک از گوشه ی چشمش سرازیر است.
بعدها پدر از بزرگترین نگرانی اش، جانشینی خودش برای مایکی می گوید و این اشک و لبخند نشان می دهد که بار سنگین جانشینی از دوشش برداشته شده است.

 این همان “لولا” ی فیلم است. انتقال بار نقش اول فیلم از یک بازیگر به دیگری!
حالا مایکی و انزو ماموریت مهمی را در پیش دارند.
آن ها باید نقش نگهبان را بازی کنند در حالی که اسلحه ندارند.

 ماشین تروریست ها سر می رسد.
مایکی به آنها خیره می شود
دوباره همان نگاه!

 

 مایکی با قدرت و تسلط به آن ها خیره شده و به آهستگی دکمه ی پالتویش را باز می کند.
تروریست ها می روند.
انزو تلاش می کند سیگاری را روشن کند.

اینجاست که می بینیم وجود همراه در این سکانس، چقدر ضروری است.
انزو درست نقطه ی مخالف مایکی است.
او وحشت کرده است. دست و پایش را گم کرده و قادر نیست فندکش را روشن کند.
مایکی با تسلط و هوشیاری و بدون ترس سیگار او را روشن می کند.
با وجود انزو است که ما چهره ی قدرتمند مایکی را پیدا می کنیم.

پلیس سر می رسد.
آشکار است که همه ی این ماجراها با تبانی پلیس صورت گرفته است.
مایکی انزو را رد می کند و خود گرفتار می شود.
فرمانده ی پلیس تلاش دارد تا او را برای اجرای ترور پدرخوانده از صحنه دور کند.

مایکی مقاومت می کند.
فرمانده دستور می دهد تا او را دستگیر کنند و با خود ببرند.
معلوم است که بلافاصله تروریست ها خواهند آمد.
مایکی چاره ای می اندیشد که همانجا بماند.
مایکی فرمانده را به رشوه گیری متهم می کند.
فرمانده دستور می دهد تا او را محکم نگه دارند.

مایکی به فرمانده خیره می شود.
باز همان نگاه!
فرمانده با مشت، فک او را خرد می کند.
مایکی از حال می رود.

 وکیل خانواده ی کورلئونه به همراه نگهبان های جدید با مجوزرسمی از دادگاه، سر می رسند.
کار تمام است.
پلیس ها صحنه را ترک می کنند.
پدرخوانده ای تازه متولد شده است.
سکانس به پایان می رسد.


این سکانسِ نفس گیر  از ارزشمندترین سکانس های سینماست.
رد پای هیچکاک را به خوبی در آن مشاهده می نمایید،
از هیجان فیلم های پلیسی و ماجرایی چیزی کم ندارد،
اما درون مایه ی آن فلسفی است.

 

خوشبختانه قاب بندی ها هنوز صنعتی نشده است، اثری از کامپیوتر و جلوه های مصنوعی اش نیست. کارگردان هم، آنقدر پرتوان و مسلط هست که نیازی به جلوه های ویژه برای پوشش نماهای ضعیف نمی بیند.

نمایی تکان دهنده، قتل در گندم زار، مجسمه ی آزادی شاهد است!

نماها همگی کلاسیک و اسطوره ای هستند.
شما بدون هیچگونه تکان یا تعجب یا شکه شدن یک دوره ی انتقال را از لنگه ی اول فیلم با قهرمانی ویتو کورلئونه به لنگه ی دوم فیلم با قهرمانی مایکل کورلئونه طی می کنید.

نقش ها چنان با هنرمندی جایگزین می شوند که باور کردنش سخت است که تنها در گذرِ یک سکانس، نقش اول فیلم، جایگزین شده است.

این همه را کوپولا با بهره گیری از نماها، افکت های صوتی، موسیقی، نور، قاب بندی، جلوه های انتقال نما و در نهایت بازی حسی و زیرپوستی دو ابربازیگر، آل پاچینو و مارلون براندو در برابر چشمان شما نهاده است.
فرانسیس فورد کاپولا چشم های ما را به مهمانی نماها برده است و اگر حس بصری ما آموزش ندیده باشد، از لذت تماشای این زیباترین شاهکار سینما محروم می مانیم.

تصویر دونیمه شده، چهارچوب در مایکی در قاب گرفته، کی نگران، رو به مایکی و بیرون از قاب

در این فیلم ما با یک خانواده ی تبه کار روبرو هستیم.
چرا با آن ها هم ذات پنداری کرده ایم؟
این جادوی سینما است!

فیلم با گرفتن حق یک مظلوم که از قانون ناامید شده و نیز با عروسی دختر پدرخوانده آغاز می شود. هنوز در حال خوش و بش و شناخت شخصیت ها هستیم اما همگی ما از عروسی خاطره های خوشی داریم و گرفتن حق یک مظلوم برای ما شیرین است. فیلم نامه نویس با درگیر کردن احساس های ما و تحریک نمودن “هوش درون فردی” باعث همراهی و همدلی ما با خانواده ی کورلئونه می شود.

صحنه ی کشتار رقبا در پایان فیلم چهره ی واقعی آنان را آشکار می کند و ما در این چرخه همراه با مایکل به بلوغ می رسیم. او به بلوغ سیاه رسیده است و همانند سایر تبه کاران، کشتار را از چشم تجارت، عادی می پندارد و ما در برابر چشم خود، سقوط انسانیت را تماشا می کنیم.

در پایان، ما به این بلوغ رسیده ایم که پا نهادن در تبه کاری، نقطه ی شروع ماجراست، نقطه ی شروعی که پایانی ندارد و هر چه بیشتر پیش برویم، سیاهی و پلیدی و خشونت، بیشتر ما را خواهد گرفت.

فیلم با زیباترین جلوه ی انتقال، به شکلی  طبیعی به پایان می رسد. درِ اتاقِ کار “مایکی” بر روی همسرش “کی” بسته می شود، نمایی از کی را می بینیم. هم زمان با بسته شدن در، تصویر از چپ به راست تیره می شود و کی در تاریکی فرو می رود و عنوان بندی پایانی شروع می شود.

امیدوارم لذت برده باشید.

همچنین متن این سکانس در وب سایت من، موجوده!


دوست دارِ شما: کاپیتان
۱-۵-۱۳۹۰ ۰۵:۵۸ صبح
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : اسکورپان شیردل, دزیره, john doe, واترلو, سروان رنو, ترومن بروینک, بهزاد ستوده, میثم, بانو, ژان والژان, حمید هامون, Classic, الیور, کاپیتان هادوک, الیشا, چارلز کین, soheil, رزا, مگی گربه, ممل آمریکایی, آوینا, جو گیلیس, اکتورز
اسکورپان شیردل آفلاین
ناظر انجمن
*****

ارسال ها: 390
تاریخ ثبت نام: خرد ۱۳۸۹
اعتبار: 34


تشکرها : 3645
( 4159 تشکر در 350 ارسال )
شماره ارسال: #107
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

کاپیتان اسکای عزیز

هر چقدر سعی کردم فقط به یک تشکر خشک وخالی بسنده کنم نشد. بسیار عالی بود. ای کاش قلمی چون قلم شما داشتم تا میتوانستم این چنین دقیق، سکانس های زیبای سه گانه پدر خوانده را که شاهکاری از نظر کارگردانی ، تدوین و دکوپاژ است ، توصیف کنم . باز هم ممنون.

 


طریقت سامورایی استوار بر مرگ است. آن‌گاه که باید بین مرگ و زندگی یکی را انتخاب کنی، بی‌درنگ مرگ را برگزین. دشوار نیست؛ مصمم باش و پیش رو. آن هنگام که تحت فشار انتخاب زندگی یا مرگ قرار گرفته‌ای، لزومی هم ندارد به هدف خود برسی {گوست داگ؛سلوک سامورایی}
۱-۵-۱۳۹۰ ۰۶:۳۱ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : کاپیتان اسکای, سروان رنو, ژان والژان, رزا
کاپیتان اسکای آفلاین
کاپیتان
***

ارسال ها: 198
تاریخ ثبت نام: تير ۱۳۹۰
اعتبار: 21


تشکرها : 742
( 1703 تشکر در 182 ارسال )
شماره ارسال: #108
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

سپاس و درود اسکورپان شیردل

از نیک اندیشی شما ممنون!

شکسته نفسی نکنید،

کارهای شما را دیده ام،

حرف ندارد.

پیروز باشید!

راستی اسکورپان شیردل، به خصوص سکانس پایانی، از قدیمی ترین و به یاد ماندنی ترین خاطره های من است.


دوست دارِ شما: کاپیتان
۱-۵-۱۳۹۰ ۰۳:۱۷ عصر
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : اسکورپان شیردل, میثم, رزا
منصور آفلاین
آخرین تلالو شفق
***

ارسال ها: 379
تاریخ ثبت نام: آبا ۱۳۸۸
اعتبار: 56


تشکرها : 225
( 5099 تشکر در 355 ارسال )
شماره ارسال: #109
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

(۱-۵-۱۳۹۰ ۰۵:۵۸ صبح)کاپیتان اسکای نوشته شده:  

"سواد دیدن و دیدن پدر خوانده"

به یک نمای فوق العاده در ابتدای فیلم اشاره نشد. نمائی که در دهه 90 بعنوان ترسناکترین نما در تاریخ سینما انتخاب شد. دوربین از شانه ی نفری که به پدرخوانده التماس میکند انتقام تجاوز و ضرب  وشتم دخترش را بگیرد اوج خفت آن شخص و نهایت رعب آور بودن شخصیت پدرخوانده را به شکلی فوق العاده در در همان آغاز فیلم به بیننده منتقل میکند... او میگوید : پدرخوانده انتقام دخترم را بگیر آنها را بکش ... و پدرخوانده با طمانینه میگوید تو ازمن  میخواهی آنها را بکشم؟! ولی دختر تو هنوز زنده است ...به اعتراف اندرو ساریس این نما بسیار بسیار هولناکتر از نمای سر بریده اسب کارگردان و فریادهای او در رختخواب است.

۲-۵-۱۳۹۰ ۰۲:۱۹ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : کاپیتان اسکای, میثم, ژان والژان, رزا
کاپیتان اسکای آفلاین
کاپیتان
***

ارسال ها: 198
تاریخ ثبت نام: تير ۱۳۹۰
اعتبار: 21


تشکرها : 742
( 1703 تشکر در 182 ارسال )
شماره ارسال: #110
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

"سواد دیدن و دیدن پدر خوانده"

با درود به منصور

صحنه ی آغازین درخواست مرد از پدرخوانده یک درخواست است، این درخواست در عین وحشتناک بودن، بیشتر نظر مثبت ما را نسبت به روند فعالیت های پدرخوانده جلب می کند. در این سکانس ما به پدر خوانده به دید "رابین هود" نگاه خواهیم کرد چرا که بنا به یک نقش کلیشه ای:

او داد مظلوم را از ظالم می ستاند.

صحنه ی سربریده ی اسب در واقع پاسخ به درخواست است:

هر کسی که در برابر خواست پدرخوانده بایستد، عزیزترین چیزهایش را از دست خواهد داد!

اینجاست که ما چهره ی واقعی پدرخوانده را کشف می کنیم.

مایکل که این فرمول را یاد گرفته است، کپی برابر اصل پدر با خلوص بسیار بسیار بیشتر از پدرخواندگی شده است. در پایان فیلم، همه ی کسانی که در برابر خواست او ایستاده اند عزیزترین چیز یعنی جانشان را از دست خواهند داد. پس سکانس بریده شدن سر اسب، در واقع، سرمشق پدرخوانده بودن است.

پیروز باشید!


دوست دارِ شما: کاپیتان
۲-۵-۱۳۹۰ ۰۷:۰۵ صبح
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : بهزاد ستوده, میثم, Classic, ژان والژان, رزا
کاپیتان اسکای آفلاین
کاپیتان
***

ارسال ها: 198
تاریخ ثبت نام: تير ۱۳۹۰
اعتبار: 21


تشکرها : 742
( 1703 تشکر در 182 ارسال )
شماره ارسال: #111
RE:زوربای یونانی (سکانس بز)

شکست!

(خطر افشای داستان فیلم)

در فیلم زوربای یونانی همه چیز بارانی است، همه چیز محکوم به شکست است!


هر اندیشه ای رو به فناست و هر احساسی در گور سرد خواهد خوابید.

پیرزن فرانسوی هتل دار در آرزوی وصالِ زوربا تن به گور خواهد سپرد و مرد عاشق تن به دریا خواهد زد و خواهد مُرد، معدن به همراه آرزوهای وارث آن درهم خواهد شکست و فرو می ریزد و مردمان دهکده در حسرت کار و درآمد هم چنان خواهند ماند و بیوه زنی تنها، جانش را فدیه ی تنهایی خود خواهد داد.


 

... و به راستی، چه چیزی این فیلم را دیدنی کرده است؟ حضور زوربا، زوربای همیشه پیروز!    زوربایی که تن به هیچ احساسی نمی دهد، مرگ فرزند را می رقصد و پول خرید لوازم را صرف این و آن می کند، نقاشی می کند و با این همه، از این که مرد از تماشای دلفین ها به هیجان نمی آید خونش به جوش می آید.


مردی سوار به کشتی می شود تا به کرت برود، او نویسنده است و می خواهد دست از نویسندگی بشوید و به کار معدن که میراث اوست روی بیاورد.

**********

 

در این سفر عرفانی، زوربا همانند روح در تن او دمیده می شود، اما نه به یک باره!

زوربا همانند یک روح سرگردان ذره ذره به تن مرد نفوذ می کند، با او می جنگد و نرم نرم بر او پیروز می شود تا آن که در پایان، در سکانس پایانی هر دو در قالب نمادین یک رقص به هم می پیوندند و یکی می شوند.


                                                                                           .

 

زوربا نماد ابن الوقتی است، Carpe Diem، دم را غنیمت شمردن و رها شدن از قید و بند دیروز و فردا! او در لحظه زندگی می کند، نه در اندیشه ی فرداست و نه خاطر دیروز! همین است که همانند یک جادوگر قبیله بر گذشته و آینده چیره شده است! او مرد را خوب می فهمد، کشتی را می فهمد، دهکده و مردمانش را می فهمد، معدن را و کشیش های صومعه را خوب می فهمد و حتی زنان پیرامونش را.

. 

زوربا، تنها اختلافی که با دیوانه ی دهکده دارد، هوشمندی است وگرنه هر دو در همه چیز مشترک هستند، سرخوشی، بی خانمانی، ابن الوقتی، غنیمت شمردن دم!

و در پایان زوربا،  تمام دغدغه های مرد را درهم می شکند و با خود همراه می کند تا تمام نگرانی هایشان را برقصند و همه چیز را از خاطر ببرند.

این فیلم به نام زوربا سند خورده است و به همین خاطر زوربای یونانی نام دارد.

 

بازی قدرتمند و تکان دهنده ی آنتونی کویین، ساده، روان، سهل ممتنع و گویاست  و او به خوبی، بر نقش خود مهارت و تسلط کافی دارد اما بازیگر دیگری نیز در این فیلم چنان پرتوان ظاهر شده است که همین یک فیلم برای اثبات همه ی توانمندی های او کافیست:

ایرنه پاپاس

. 

نقش او را در Z، پیام رسان، توپ های ناوارون و ... نمی توانیم از یاد ببریم اما بازی اش در زوربای یونانی مثال زدنی است.

. 

او در سرتاسر فیلم تنها یک دیالوگ دارد: "بز من کجاست؟" و باید ترس، شجاعت، اقتدار، ضعف، عشق، نفرت، زندگی، مرگ، تنهایی، باور، آشفتگی، نگرانی، بی خیالی، اندوه، نیاز، بی نیازی  را بدون هیچ کلامی بازی کند و نشان بدهد که در عین محکم بودن و قوی بودن، شکستنی است و او، این همه را بی واژه ای بازی می کند! و چه خوب هم بازی می کند!

. 

 مرد و جادوگر قبیله، زوربا برای رسیدن به دهکده باید استحاله شوند، شسته شوند و هر چیزی که قید و بند باشد را از خود دور کنند. برای همین خودشان با همه ی دارایی های مرد، از باران و از دریا گذر می کنند. آشوب و دل به هم خوردگی و لرزش ها و بالا و پایین رفتن ها نماد این استحاله است. (این نماد در افسانه ی 1900 "تورناتوره" به عین تکرار شده است.)

. 

پس از افتتاحیه (Opening)، نقطه ی شروع یک صحنه ی زیبا و به یاد ماندنی است. از هجوم مردم و دعوتشان که بگذریم و به راه هتل پیرزن فرانسوی برسیم، یک صحنه ی نادر و غریب هست، این صحنه نمادین، پرمعنا و ژرف است.

 


زنی سیاه پوش

پشت بام

ملافه های سفید


 

زنی سیاه پوش که از پشت بام، از پشت ملافه های سفید به تماشا ایستاده است.

یک ارتباط بصری خیلی کوتاه بین مرد و زن سیاه پوش!

زوربا، جادوگر قبیله، پیر دانا و راهنمای مرد، در این ارتباط نقشی ندارد. او دغدغه های خودش را در رسیدن به هتل و صاحب هتل دارد.

سکانس مورد نظر ما سکانس بز است و این صحنه می تواند افتتاحیه ی ویژه برای این سکانس باشد.

بز در فرهنگ یونان نماد قربانی است و در این فیلم بز، پس از بیوه شدنِ زن تنها همدم اوست. بز همانند صاحبش سیاه و سپید است، سیاه با لکه های ریز و درشت سپید. زن هم سیاه پوش است با لباس زیر سپید. بز نماد قسمت کنجکاو و جسجوگر زن نیز هست.

سکانس بز با باران شروع می شود!

یعنی با استحاله ی تازه ای روبرو هستیم. اما این بار چتر هم هست. چتری که مرد و جادوگر را از ریزش باران در امان نگه می دارد.


دو مرد به سمت کافه روان هستند و با چتر از زیر باران می گذرند. باران سیل آسا می بارد و کوچه، بی چتر، غرق در باران است.


به ناگاه از دور سر و کله ی بزِ زن پیدا می شود. ما در طول فیلم بزهای سپیدی را به همراه زنان و دختران دیدیم اما مشخص است که این بز از آن زن بیوه است.

مردانی بز را می گیرند و به کافه می برند.


کافه شلوغ است و انگار در یک توافق نانوشته و ناگفته؛ همه می خواهند یک اتفاق بیافتد.

همه دوست دارند مسخره شدن و خرد شدن زن را با چشمان خود ببینند، زنی که غرور مردانگی آنان را درهم شکسته است. در این میان یکی هست که از این حادثه راضی نیست و نمی خواهد چنین چیزی را به چشم ببیند.

مرد عاشق!


جوانی که به راستی دل در گرو زن دارد و برای او نگران است و مرد جاافتاده ای که نگران جوان خود است، پدر.


زن از انتهای کوچه پیدا می شود و سوت می زند. این سوت زدن، صدا کردن است. آیا زن در پی قسمتی از وجود گم شده ی خود که فراری شده و به دست غریب ها گرفتار شده می گردد؟ آیا بز که قسمتی از وجود زن است به جستجوی مرد تازه وارد به راه افتاده بود؟


زوربای جادوگر بی فاصله، از همه ی اتفاق بو می برد و مرد را در جریان می گذارد.


زن زیر باران است، یعنی نا امن است، یعنی با جریان های پیش رو  بی محافظ و بی پشتیبان رودررو شده است.

او خیره به هر سو پی بز می گردد.


او از نگاه مردم، پی به دزدیده شدن بز و گرفتار شدنش در کافه می برد پس وارد کافه می شود.

خشم، نفرت، نگرانی، آشفتگی، امید، نا امیدی، ترس، شهامت، بی پناهی، تنهایی، … این ها همه ی چیزهایی است که در یک نما، بر چهره ی زن می بینیم. من هنوز چنین قدرتی را در القای این همه احساسات، بدون کلمه و تنها با حالت چهره به چشم ندیده ام.


این نما اگرچه خرد شده و در دل نماهای دیگر قرار گرفته، به خودی خود یک تصویر کامل از زنی تنها و شکستنی در گردابی از خشم و نفرت و کینه را نشان می دهد و خود، شاهکاری از توانایی های این زن، ایرنه پاپاس، بانوی اروپا است.

در یک نما، زن با مردی روبرو می شود که تمام وجودش کینه و نفرت است. این نما تعریفی از یک رودررویی در سکانس های بعد است. زن آشفته و نگران و مرد، با اراده و مطمئن برای انجام کاری که خواهد کرد.


بز، از زیر دست و پای مردم پیدایش می شود. سر و صدا و خنده و تمسخر از هر سو زن و بز را در بر می گیرد.


این سر و صداها لحظه به لحظه اوج می گیرد و پیر و جوان در آن دخیل هستند.


آشفتگی زن هر لحظه بیشتر می شود و در پی پشتیبان و پناه گاهی است.


این پناه کسی جز پیشگوی بزرگ، جادوگر قبیله، زوربا نخواهد بود.


جوان عاشق که دیگر تاب این صحنه را ندارد می گریزد و پدر به دنبال او


جادوگر دست می برد و بز را می گیرد و درست رودرروی سرچشمه فتنه می ایستد و به چشمان او خیره می شود. این، خیره شدن دو ببر درنده به یکدیگر است که سرانجام در مبارزه ی نگاه، جادوگر برنده می شود.


حالا زمان نتیجه گیری است. کدام طرف پیروز شده است؟ زن؟ یا مردان دهکده؟


زن روبروی مردان می ایستد و آب دهانش را به زمین می افکند. خیلی دلم می خواهد این صحنه را با صحنه ی انداختن نشان کلانتر بر زمین در "سرظهر" مقایسه کنم. در هردو فیلم، قهرمان ها تا سر حد مرگ شکنجه شده و آسیب دیده اند اما پیروز شده اند. در هر دو فیلم، همه ی مردان خواسته یا ناخواسته رو در روی قهرمان ایستاده اند و او را سرزنش و سرکوب کرده اند.

زن، پیروز و سربلند، از کافه بیرون می آید و باز باران! اما این بار مرد، دست می برد و چتری را به او اهدا می کند.

چتر، پشتیبان بود، محافظ بود، زن رودرروی مرد می ایستد. درماندگی و بی پناهی و نیاز او به چتر و صاحب چتر، در چشمانش هویداست.


لبخند زن، نشانه ی پایان کار است.


جادوگر رو به مردان و پشت به زن می ایستد. سوت می زند و به مردان خیره می شود. این خیره شدن و سوت زدن، نشان تسلط جادوگر بر جریان های به وجود آمده است. او می خواهد نشان دهد که کاری که انجام داده درست است و پای آن ایستاده است.

جوان عاشق از کافه بیرون می پرد و پدر به دنبال او فریاد می کشد، (تا حالا کجا بود؟) جادوگر هم چنان سوت می زند. این سوت زدن آزار دهنده اما باعث مدیریت صحنه توسط جادوگر می شود. مردان به هم خیره می شوند. آن ها شکست خورده اند، دوباره! آن ها در برابر یک زن تحقیر شده اند. با چشم، اندیشه هایشان را با هم دیگر واگویه می کنند.

جادوگر کنار مرد، پشت میز می نشیند. زن رفته است. سکوت مرگ باری بر کافه حاکم است. جادوگر نقاشی می کشد، شاخ و برگ و بوته پیداست، آیا جادوگر شاخ و برگ گرفتن یک اتفاق و رشد یک احساس را پیشگویی میکند.


زوربای جادوگر تحلیل گر بزرگی است، به مرد می گوید

- : " نگاه کن! قیافه هاشون رو ببین! همه شون می خوانش و همه شون ازش متنفرند! چون نمی تونن بدستش بیارن! اینجا فقط یه نفر هست که می تونه!...  تو! ..."

این سکانس با این جمله ی ارزشمند به پایان می رسد:

-: "رییس! خدا به تو دست داده که بگیری، پس بگیر!"

**********

ما با یک داستان هالیوودی طرف نیستیم. این یک داستان با حال و هوایی شرقی است. این فیلم "لورنس عربستان" نیست که کسی بتواند خلاف آن چه در کتاب نوشته، عمل کند. این جا سرنوشت همه از پیش نوشته شده و هرکس از تقدیر خود بگریزد محکوم به مرگ و نابودی به دست همان کسانی است که خود محکوم سرنوشت خویش هستند.

و زن بیوه تن که به تقدیر و سرنوشت نمی سپارد.

سرنوشت چنگال هایش را برای او آماده کرده است.

ایرنه پاپاس و همه ی پارادوکسی که باید به تماشا بگذارد و ما باور کنیم. باور کنیم که همانند کوه محکم اما همانند شیشه شکستنی است، باور کنیم که کینه دارد اما عاشق است و باور کنیم که نمی خواهد اما می خواهد! و کیست جز جادوگر قبیله، زوربا که این راز سر به مهر را خوب می فهمد و درِ گوشی این راز را با مرد واگویه کند.

ایرنه پاپاس، اگرچه اهل همان دهکده اما همانند زن فرانسوی مهماندار، با سرشت و روح مردم بیگانه است و دل به جاری شدن در گرداب سرنوشت نمی سپارد و از تن سپردن به معشوق سرباز می زند و همین که به خواست دیگران روی خوش نشان نمی دهد، همه ی عشق آنان بدل به کینه و نفرت می شود. تنها کسی که از این نفرت و از این کینه رنج می کشد و آسیب می بیند عاشق راستین است که این همه از تحمل او خارج است و تن به دریا می سپارد و غافل است که معشوق را نیز با خود غرقه خواهد ساخت.

سکانس غریبی است سکانس "بز من کجاست؟"

**********

در زوربای یونانی همه چیز نابود می شود تا یک چیز بماند، غنیمت شمردن دم و فارغ بودن از همه چیز! و پیروز این میدان مرد دیوانه ای است که نمی تواند به آینده بیاندیشد و مرد عاقلی که می تواند ولی به آینده نمی اندیشد و دم و حال را غنیمت می شمرد و فریاد می زند که :

"انگار که نیستی، چو هستی خوش باش!"

*****

هم چنین متن در وب سایت کاپیتان

آرمان شهر دانش و فرهنگ

 


دوست دارِ شما: کاپیتان
۱۶-۵-۱۳۹۰ ۰۲:۱۲ عصر
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : الیور, بانو, ترومن بروینک, دزیره, اسکورپان شیردل, سروان رنو, کاپیتان هادوک, الیشا, ژان والژان, j.j.Gittes, رزا, مگی گربه, ممل آمریکایی, جو گیلیس
jack regan آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 53
تاریخ ثبت نام: ارد ۱۳۸۹
اعتبار: 3


تشکرها : 155
( 259 تشکر در 37 ارسال )
شماره ارسال: #112
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

دوست عزیز ناخدا خورشید در تاپیک مختارنامه به پایان بندی نسبتا خوب این سریال اشاره کرده بود:dodgy:نمیدانم منظورشان از پایان بندی خوب چه بود؟ولی اگر منظورشان صحنه کشته شدن مختار بودtajob2چه عرض کنم؟ اون همه تیر که به مختار خورد برای از پا دراوردن یه لشکر کافی بود.

پسر 4 ساله من همینجور تو هوا معلق مونده بود و گردنش کج شده بود اخرش گفت بابا پس چرا نمیمیره؟

این سکانس رو مقایسه کنید با سکانس بازگشت و درگیری مانوئل آرتیگز با بازی گریگوری پک در فیلم اسب کهر را بنگر

ارتیگز چریک چپ گرای اسپانیا پس از بازگشت به اسپانیا و شهر زادگاهش و پس از درگیری در بیمارستان سن مارتین با نیروهای زنرال وینولاس در حالیکه مخاطب فکر مبکنه فرد زینه مان قصد خلق یک سکانس حماسی و انتقامی پر از خونریزی رو داره خیلی ساده و واقع گرایانه پس از کشتن دو سه نفر کشته میشه .

شاید مخاطب در ابتدا از دیدن این سکانس احساس انفعال وسرخوردگی کند ولی در چند سکانس بعد که جنازه ارتیگز پس از چند سال دوری در کنار جسد مادرش ارام میگیرد ناخوداگاه کاملا ارضا میشود و ذهنش را بدون درگیر شدن با کشتارهای آبکی و بدون توجیه  متوجه بار حماسی فیلم مینماید.


play it again, Sam
http://www.tcm.com
۱۸-۵-۱۳۹۰ ۰۹:۲۱ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : دزیره, سم اسپید, بانو, ترومن بروینک, سروان رنو, کاپیتان هادوک, اسکورپان شیردل, ژان والژان, رزا
کاپیتان اسکای آفلاین
کاپیتان
***

ارسال ها: 198
تاریخ ثبت نام: تير ۱۳۹۰
اعتبار: 21


تشکرها : 742
( 1703 تشکر در 182 ارسال )
شماره ارسال: #113
RE: زوربای یونانی (سکانس بز)

(۱۶-۵-۱۳۹۰ ۰۲:۱۲ عصر)کاپیتان اسکای نوشته شده:  

 

نقل زوربای یونانی و سکانس: "بز من کجاست؟" شد، حیفم آمد این سکانس را تماشا نکنید.

کیفیت خوب با حجم 14 مگابایت و زمان 6:30 دقیقه، دانلود کنید!


دوست دارِ شما: کاپیتان
۲۰-۵-۱۳۹۰ ۰۲:۲۵ عصر
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : کاپیتان هادوک, الیشا, رزا, ممل آمریکایی
حمید هامون آفلاین
مرد آرام!
***

ارسال ها: 104
تاریخ ثبت نام: تير ۱۳۹۰
اعتبار: 30


تشکرها : 5569
( 1456 تشکر در 103 ارسال )
شماره ارسال: #114
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

اینک آخر الزمان .........

چند روز پیش دوستان به سالروز تولد جیمز کامرون کارگردان فن سالار هالیوود اشاره کردند.

کامرون بدلیل استفاده خلاقانه از جلوه های ویژه در فیلمهایش و اینکه جلوه هایش در خدمت فیلمند و نه بر عکس! یکی از کارگردانان محبوب من است.

نگاه کنید به فیلمهایی که او از نابودگر 1 به بعد ساخته : بیگانه ها-نابودگر2- قعر اقیانوس-دروغهای راست-تایتانیک و آواتار

همگی در زمان خودشان (و حتی همین الان) از نظر کیفیت جلوه های ویژه،در بالاترین سطح ممکن در صنعت سینما قرار داشته اند و در زمان خود، پرهزینه ترین .........

اما از این همه من میخواهم به بخش خاصی از فیلم تایتانیک اشاره کنم.

دو سوم ابتدایی فیلم به جز موارد تکنیکی چیز خاصی برای گفتن ندارد.داستان بارها گفته شده و اکثرا مبتذل عشق دختر پولدار و پسر فقیر که در نگاه اول عاشق می شوند....

اگر کم حوصله باشید و علاقه مند جدی سینما، همان وسط فیلم قید دیدنش را میزنید.ولی اگر حوصله داشته باشید و تا زمان برخورد کشتی به کوه یخ دوام آورده باشید،چشمتان به شعبده کامرون روشن میشود.

کامرون با استفاده از جلوه های ویژه حیرت انگیزش تصاویری را در برابر دیدگان ما قرار میدهد که تا به حال نظیرش را ندیده ایم.خطر مرگ را با تمام وجود حس می کنیم و تلاش برای زنده بودن را.مرگ خود خواسته طراح سازه کشتی، ناخدا و آن پیرمرد و پیرزنی که در تختخواب خوابیده اند.شکاف طبقاتی و پست ترین روشها برای زنده بودن که نفرت را به وجودتان می آورد.لحظه لحظه ای که کشتی به سمت غرق شدن پیش می رود ترس بیشتر خود را نشان می دهد.اینها حتی یاد اور آموزه های مذهبی ما در زمینه های مختلف از قیامت و رستاخیز و اعتقاد و ... است که به نظر من فوق العاده اند و قابل رقابت با بهترین فیلمهای تاریخ سینما.

اما سکانسی که شخص من از بین این همه بیشتر دوست دارم،نوازندگی آن 4-5 نوازنده روی عرشه کشتی است که تا آخرین لحظه نیز دست از نواختن بر نمیدارند .تک نوازی انتهایی ویولون که با صحنه های فاجعه یکی می شود و بازگشت نوازندگان در طی این تصاویر را با تمام وجود دوست دارم.

۲۸-۵-۱۳۹۰ ۰۲:۲۸ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : بانو, کاپیتان هادوک, کاپیتان اسکای, john doe, الیور, دزیره, Classic, ژان والژان, رزا, جیسون بورن, اکتورز
ناخدا خورشيد آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 77
تاریخ ثبت نام: مرد ۱۳۹۰
اعتبار: 17


تشکرها : 645
( 617 تشکر در 69 ارسال )
شماره ارسال: #115
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

با پخش  فيلم ترور نكته اي در صحنه ي نهايي فيلم خود نمايي مي كرد وان هنجار زدايي از عنصر زمان بود.گار اگاه در حالي كه پشت خط منتظر پاسخ همسر خود در مورد افسانه ي ايكار است  تير مي خورد  وما صداي همسرش را بر روي صحنه ي افتادن او كه به شيوه ي اسلو موشن است مي شنويم صحنه ي افتادن نهايتا بايد يكي دو ثانيه طول بكشد  وتوضيحات همسر كاراگاه نيم دقيقه به طول مي كشد در حالي كه تمام توضيحات او در همان مدت زماني كوتاه افتادن روي مي دهد واين همان شكستن هنجار زمان در فيم است كه با ترفند سينمايي ممكن شده است وجز هنر هاي نمايشي نمي توان عرصه ي ديگري را براي اين هنجار شكني جست. نمونه ي ديگر اين هنجار زدايي را مي شود درفيلم شمال از شمال غربي ديد كه به اين نكته در مصاحبه ي مفصل ترو فو با هيچ كاك اشاره شده است


در آن زمان که خرد را سودی نیست ،خردمندی دردمندی ست.سوفوکل
۱-۶-۱۳۹۰ ۰۵:۴۷ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : اسکورپان شیردل, الیشا, ژان والژان, رزا
کاپیتان اسکای آفلاین
کاپیتان
***

ارسال ها: 198
تاریخ ثبت نام: تير ۱۳۹۰
اعتبار: 21


تشکرها : 742
( 1703 تشکر در 182 ارسال )
شماره ارسال: #116
چرا کازابلانکا را دوست داریم؟

چرا کازابلانکا دوست داشتنی است؟

ممکن است با بسیاری از اصطلاح ها و دیدگاه ها و تکنیک ها آشنا نباشیم، مهم نیست، باور کنید. چیزی که یک فیلم را لذت بخش می کند به بخش خودآگاه مغز شما ربطی ندارد، بیشتر مربوط به بخش ناخودآگاه شماست پس، شگفت زده نشوید! 

چیزی را که برایتان شرح می دهم، برای ناخودآگاه ذهن شما بسی آشناست و این که بارها و بارها به تماشای فیلمی می نشینید که کلمه به کلمه و نما به نمای آن را از بر هستید تنها به این دلیل است که ناخودآگاه ذهن شما، تشنه ی همین تکنیک ها و خلاقیت هاست. پس بیایید با هم نگاهی دوباره به سکانس معروف ایستگاه قطار در کازابلانکا بیاندازیم. 

**********

می خواهیم به یک سکانس مهم که به اصطلاح من، سکانس لولا است نظری بیافکنیم.

این سکانس بر خلاف سکانس های معمول، از یک نمای قبل از سکانس آغاز شده و در یک نمای پس از سکانس جاری به پایان می رسد.

شوربختانه دو نمونه ی دوبله و زبان اصلی که در اختیار داشتم، هردو برای تلویزیون Crop شده بود و ابعاد آن از 16:9 به 4:3 تغییر یافته بود که زیبایی قاب ها را به نحو چشمگیری از بین برده است. 

اگر از نمونه ی 16:9 خبری داشتید مرا در جریان بگذارید، سپاس!

**********

افتادن یک (فرض کنید لیوان آب) و ریختن محتوای آن!


کارگردانان و درپی آنان تماشاگران دوست دارند، از همه ی جریان ها و پیش آمدهای ناخودآگاه به نوعی طالع بینی برسند و آینده گری کنند.

شما لذت می برید از این که می توانید چیزی را حدس بزنید و کارگردان در این راه زمینه را برای شما برای این پیشگویی آماده می کند.

لیوان می افتد. چیزی بر زمین می ریزد. همه نگران می شویم! آیا  این دوستی پایان نافرجامی خواهد داشت؟

ریزش از درون لیوان پیوند می خورد به ریزش باران!


این شعر است!

باران یعنی چه؟ آشوب؟ هیجان؟ طوفان؟ دردسر؟ موسیقی به کمک ما می آید. ریتم جنگی آن به ما گوشزد می کند که همه ی این آشوب به خاطر جنگ و هجوم دشمن است.

آیا موسیقی می خواهد ما را گمراه کند؟

ما خوب می دانیم که چنین دردسری هست ولی این برای ما مهم نیست. 

ما با قهرمان داستان هم ذات پنداری کرده ایم و این، سرنوشت اوست که برای ما مهم تر است.

دوربین از تابلوی بالا که نماد ایستگاه قطار است به پایین تیلت می کند و ما باران شدید، ساعت، هجوم مردم و چترها را می بینیم.


چتر را در سکانس "بز من کجاست؟" به خاطر دارید؟ چتر یعنی پناه گرفتن! اما قهرمان، پناهی ندارد به جز ستون کناری و ساعتی که هردم به آن می نگرد!


باران که همه چیز را می شورد و با خود می برد از کلاه قهرمان بر روی ساعت سرازیر می شود، یعنی چه؟


خود قهرمان هم به شدت خیس شده و دور نیست که در باران غرق شود.

نامه می رسد.

واژه ها، یکی به یکی در باران غرق می شوند و جاری می شوند.


این کلمه ی Richard مهم است.

اگر Dear Richard را داشتیم، داستان فرق می کرد.

کلمه ی عزیز را وقتی می نویسند که قرار است به هم بزنند. اما اینجا از این کلمه استفاده نشده است! جمله ها خبری و ساده هستند و هیچ ربطی به یک نامه ی  خداحافظی و یا به هم زدن ندارند.

قهرمان حق دارد آشفته شود و به هم بریزد. 

اگر خیلی ساده عنوان شده بود که:

"ریچارد گرامی!

دیگر دوست ندارم با تو باشم و از تو خوشم نمی آید."

یا این که:

" من شوهر داشته ام و تازه فهمیده ام که شوهرم زنده است و به من نیاز دارد."

خوب، داستان تمام شده بود! دیگر تعلیقی در کار نبود و باید The End  را می دیدیم.

اما به نظر می رسد که روی تک تک واژگان کار شده تا حس تعلیق و برآشفتگی را زنده نگه دارد.


ما تصویر همراه قهرمان را داریم. 

به خوبی به نظر می رسد که او نماد خرد در برابر عشق و شاید هم آشفتگی است.

برای همین هم روبروی او قرار می گیرد و چه خوشحال می شویم که خرد بر عشق پیروز می شود.


همراه، قهرمان را به داخل قطار می کشد و همانند یک فرشته ی نگهبان دستش را بر روی شانه ی قهرمان می گذارد تا او از جا به در نرود.

کاغذ به میان باران پرت می شود و قهرمان در میان دود و باران محو می شود.

پشت دود، قهرمان در میان کافه نشسته و غرق در افکار و خاطره های دور است. 

سکانس در دود تمام شده اما هنوز چیزی از آن مانده است.

بزرگان ادب به آن "ردالمطلع" می گویند.

"تکرار مصرع آغازین در مصرع پایانی"

اینجاست که دوباره لیوان بر زمین می افتد.

"تکرار نمای آغازین در نمای پایانی"

اما این بار؛ همراه قهرمان (نماد خرد) هست تا آن را از زمین بردارد.


این خیلی مهم است.

یک فیلم بین حرفه ای، همین جا پایان فیلم را حدس خواهد زد.

در این بازی، خرد بر عشق پیروز خواهد شد.

**********

با سپاس از همگی، در کنار تشکرکه بیانگر لطف شماست، دیدگاه ها و نظرهای مثبت و منفی خود را هم به کاپیتان هدیه کنید!


دوست دارِ شما: کاپیتان
۳-۷-۱۳۹۰ ۰۶:۲۹ عصر
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : حمید هامون, گرتا, ژان والژان, اسکورپان شیردل, الیشا, Classic, بانو, دن ویتو کورلئونه, مگی گربه, اسکارلت اُهارا, Blanche, چارلز کین, رزا, سروان رنو, ممل آمریکایی, دزیره, جو گیلیس
چارلز کین آفلاین
مشتری کافه
***

ارسال ها: 19
تاریخ ثبت نام: شهر ۱۳۹۰
اعتبار: 3


تشکرها : 416
( 226 تشکر در 16 ارسال )
شماره ارسال: #117
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

درود بر همگی.

بیلی وایلدر در ساخته هاش چند تا سکانس پایانی زیبا داره که دوستان به سانست بلوار و سکانس(شاهکار) پایانی اون اشاره نمودند،من میخواهم به سکانس و دیالوگ های پایانی کمدی درخشان وایلدر بعضی ها داغشو دوست دارن اشاره کنم که حتی تا اون پایانش هم دیالوگ های وایلدر ، دایموند و    همچنین بازی شیرین جک لمون ادم رو به خنده میندازه ولی ازگود در پایان دیالوگی رو بیان میکنه که فوق العاده زیباست. توجهتون رو به دیالوگ های پایانی جلب میکنم.

ازگود  با مامان صحبت کردم_از خوشحالی گریش گرفت_خواهش کرد لباس عروسی اونو تنت کنی_لباسش توری سفیده.

جری  ازگود_من نمیتونم تو لباس مادرت عروسی کنم.من و اون از یه جنس ساخته نشدیم.

ازگود  میتونیم دستکاریش کنیم.

جری  ها نه،نمیشه!میخوام باهات روراس باشم.اصلا ما نمیتونیم با هم ازدواج کنیم.

ازگود  چرا نمیشه؟

جری  خب،اولش من واقعا مو طلایی نیستم.

ازگود  مسیله ای نیست.

جری  سیگار میکشم مرتب سیگار دود میکنم.

 ازگود  برام مهم نیست.

جری   گذشته ی وحشتناکی هم داشتم.

ازگود  می بخشمت.

جری   [با ناامیدی] در ضمن نمیتونم بچه دار شم.

ازگود   چند تا رو به  فرزندی قبول میکنیم.

 جری  تو انگار حالیت نیست[کلاه گیسش را در می اورد،صدای مردانه]من مردم!

 ازگود  [بی توجه] خب هیچ کس کامل نیست!!

جری نگاهی به  ازگود می اندازد که نیشش گوش تا گوش باز است و دستهایش روی سینه قلاب میکند.

محو تدریجی.

 

۷-۷-۱۳۹۰ ۰۳:۲۳ عصر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : حمید هامون, رزا, راتسو ریــزو, بانو, Classic, گرتا, دزیره, الیشا, ترومن بروینک, ژان والژان, جو گیلیس, اکتورز
کاپیتان اسکای آفلاین
کاپیتان
***

ارسال ها: 198
تاریخ ثبت نام: تير ۱۳۹۰
اعتبار: 21


تشکرها : 742
( 1703 تشکر در 182 ارسال )
شماره ارسال: #118
هال و تابغه ای به نام کوبریک

در این درگیری های تازه میان اپل و سامسونگ پیش آمد بامزه ای روی داد که برای اولین بار پای یک فیلم سینمایی را به دادگاه باز نمود.

داستان این گونه بود که اپل از سامسونگ برای نسخه برداری از محصولات خود شکایت کرد و سامسونگ در پاسخ یک فریم از فیلم اودیسه ی 2001 را نشان داد.


سامسونگ آی پد را نسخه برداری شده از این فیلم دانست. در این فیلم دونفر از سرنشینان سفینه در حال خوردن خوراک، به تماشای گجتی همانند آی پد نشسته اند.

دیدن این خبر بهانه ای شد تا نگاهی به یکی از دیدنی ترین و شگفت آورترین سکانس های اودیسه بپردازم. راستش همین یکی دو روزه فرصتی پیش آمد تا برای بار اول به تماشای این اثر خردمندانه بنشینم.

استنلی کوبریک یک نابغه است. او برای تماشا فیلم نمی سازد. او برای به چالش کشیدن روح و روان می سازد. این فیلم سرشار از ناگفته ها و نادیده هاست. امروز هم، همانند روز اول، پر از اندیشه های ناب است و می توانم بگویم پس از تماشای این فیلم، رگه هایی طلایی از اندیشه هایی که پس از آن کاپولا، اسپیلبرگ و کوبریک، سه ابرکارگردان سینما به آن پرداختند به روشنی دیده می شد.

او نمی خواهد شما را سرگرم کند، می خواهد شما را برآشوبد!

او ساختار امتحان پس داده و مشتری پسند را به کار نمی گیرد و برای همین است که به سراغ اندیشه ها و ساختارهای تازه می رود و همین برخی منتقدین سنت گرا را بر می آشوبد و به بدگویی وادار می نماید.


راستش استنلی دست ما را می گیرد و یک پله بالاتر می برد و نگاره های تازه ای را از انسان بود و زندگی به تماشا می نشاند.

استنلی کوبریک یک نمادساز است.

او آفریننده ی نمادهای بی شمار است و پدید آورنده ی جریان های تازه، پس محافظه کاران او را بر نمی تابند و او برای نو اندیشان یک بت است.


نماد چشم قرمز، چشمی که روح و وجدان ندارد اما خوب می فهمد و درک درستی از پیرامون خود دارد و چون مرگ و نابودی را برای خود نمی پسندد، دیگران را به نابودی می کشاند و چون آفریده ی دست انسان هایی رنگ و وارنگ است، رنگ به رنگ شدن را یاد می گیرد و به ناگاه از قاتلی بی رحم به آوازه خوانی مهربان دگرگون می شود.

این آموزش پنهان است. هیچ کس به او آن را یاد نداده است اما او با تماشای آدم ها آن را یاد گرفته و به کار می بندد و برای تاکید بر روی این ماجرا، استنلی به ما نشان می دهد که او لب خوانی را چگونه آموخته است.

هال، ابرکامپیوتر فضاپیما دست به کشتار زده است. در این میانه یکی جان سالم به در برده است. محاسبه های پردازش گر هال نشان می دهد که او بدون کلاه نخواهد توانست به سفینه بازگردد و برای همین خیالی آسوده دارد!

دیو، اخرین بازمانده، در یک حرکت بی باکانه، از دریچه ی هوا به داخل سفینه می پرد و حالا، روبروی هال قرار می گیرد.


یک تصویر سوپر ایمپوز، با در هم آمیختن دو تصویر هال و دیو و نشان دادن نگاه انتقام جوی دیو از مردمک چشم هال، سبب می شود که تماشاگر نفس اش را بیرون بدهد و آهی از سر خوشحالی بکشد.  

زمان انتقام فرا رسیده است اما از کی؟ این دشمن ستمگر که دستش را به خون آلوده است، کیست؟ برادران دالتون؟ اسکندر؟ شیطان؟ یک گراز وحشی؟ نه، این دشمن، مجموعه ای از سیم و مدار و آی سی و کیت الکترونیکی است، باهوش اما بی وجدان!


او به این سفر علاقه دارد چرا که تنها کسی است که موضوع سفر را می داند و نمی خواهد از این سفر کنار گذاشته شود. این کشتار تنها برای کار بود و بس! این جمله را در پدرخوانده به یاد دارید؟

پردازنده های هال رفتار او را عوض می کنند.

هال مهربان و دل سوز و آوازه خوان می شود. او اقرار می کند که اشتباه کرده است! او پیش از این می گفت این اشتباه عامل انسانی دارد!

-: "مي دونم که کارکرد من خیلی ... درست نبوده!"

این همان لحظه ای است که دیکتاتورهای خودکامه، که دست خود را از همه جا کوتاه می بینند به آن روی می آورند.

_: "... اما مي تونم بهت تضمين بدم ... بدون هيچ شبهه اي که همه چي دوباره روبراه مي شه."

با این شیوه ی حرف زدن آشنا نیستید؟

آیا ما چاپلوسی و دروغ را به دست ساخته های خود نیز یاد خواهیم داد؟ یا خود آن ها به آن دست می یابند؟


دیو شروع به از کارانداختن حافظه های هال می کند و هال به دنبال راه چاره به هر دری می زند!

_: " من الان خيلي احساس بهتري دارم. راست مي گم!

... ببين، ديو تو خيلي آشفته به نظر مي رسي!

... گمون کنم بهتره که آروم بشيني و يه قرص آرام بخش بخوري!

مي دونم اين آخري ها ... زياد خوب عمل نکردم ... اما مي تونم به تو تضمين کامل بدم که برمي گردم به وضعيت نرمال من هنوز شوق و شور زیادی ... براي ماموريت دارم و مي خوام که به تو کمک کنم.

... ديو دست نگه دار دست نگه دار، ممکنه ؟ دست نگه دار، ديو! ممکنه دست نگه داري، ديو؟

من مي ترسم! من مي ترسم، ديو!

حافظه ام داره از بين ميره. مي تونم احساسش کنم. مي تونم احساسش کنم. حافظه ام داره از بين ميره.هيچ سوالي در اين باره نيست. مي تونم احساسش کنم!... من مي ...ترسم!... عصر بخير!"

دیالوگ بسیار پخته و حساب شده است. هال که آغاز به صحبت کرد با خودم گفتم کاش صدای زنانه ای برای او انتخاب می کرد ولی کار که به اینجا رسید، اثری که صدا در پیش برد داستان داشت کار هیچ زن و مرد دیگری غیر از گوینده نمی توانست باشد. لحن صدا مردانه، آرام و درجای لازم به صدای یک زن شبیه می شود. گمان می کنم خواهش کردن یک مرد، اینجا اثرگذارتر از التماس خواهش یک زن ازکار در آمده است!


همه چیز برای هال به پایان رسیده است!

هال آخرین تلاش خود را می کند. او می داند که موسیقی بر روی آدم ها اثر می گذارد، پس برای آغاز یک نوستالژی، خودش را معرفی و سپس شروع به آواز خواندن می کند.

-: " من کامپيوتر هال-9000 هستم! ... من به کار انداخته شدم ... در کارخانه هال ... در 12 ژانويه 1992. مربي من آقاي لانگي بود و اون به من آواز خوندن رو ياد داد ... اگر مايليد اون رو بشنويد مي تونم براتون بخونم!

اسمش هست "گل آفتابگردون"

"گل آفتابگردون"

"جواب منو بده"

"... من نيمه ... ديوانه شدم ..."

"فقط بخاطر عشق تو"

"اين يه عروسي مد روز نمي تونه باشه"

"من از پسش بر نميام"

"اما تو ناز به نظر مي رسي"

"روي صندلي"

"يه دوچرخه دو نفره"


هال از کار می افتد و تازه داستان این سفر شوم از زبان  یک گوینده در یک فیلم از پیش ضبط شده شنیده می شود.


قرار بوده این گروه سر از راز "اولين نشانه حيات هوشمند زمين" پرده بردارد و هیچکس از آن باخبر نبوده مگر کامپیوتر سفینه "هال"

آدم ها به دست ساخته های خودشان بیشتر اعتماد داشته اند تا آدم ها. گمان می کرده اند که احساسات آن ها ممکن است راز نهفته را لو بدهد اما کامپیوتر چون بی احساس است، این راز را فاش نخواهد نمود!


ادامه ی سفر یک استحاله است، غرق شدن در ژرفای یک اندیشه که سرشار از نور و رنگ و ایهام و نماد است. مسافر بازمانده ی این جریان، رها شده از چنگ انسان و ماشین، به تنهایی راه به جایی می برد که دست و اندیشه ی هیچ کسی به آن نمی رسد!

همیشه این احساس را داشته ام که فیلم خوب را نمی شود تعریف کرد، همچنان که داستان خوب را نمی توان به تصویر کشید. این دو، دو دنیای جداگانه اند.

در دنیای اندیشه، تصویر، نمی از یمی است و در جهان تماشا، حرف!

... و اودیسه ی دوهزار و یک را باید دید و دید. فیلم را تماشا کنید و اجازه بدهید تا تصویرها، شما را به هر کجا که می خواهند ببرند و هر احساسی که به آن دست یافتید، همان درست است و همان منظور فیلم ساز بوده است!\

اودیسه ی 2001 در IMDB


دوست دارِ شما: کاپیتان
۲۴-۸-۱۳۹۰ ۰۷:۳۹ عصر
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : چارلز کین, الیشا, بانو, اسکورپان شیردل, حمید هامون, گرتا, جیسون بورن, دزیره, اسکارلت اُهارا, ممل آمریکایی, ژان والژان, Classic, جو گیلیس, مکس دی وینتر
منصور آفلاین
آخرین تلالو شفق
***

ارسال ها: 379
تاریخ ثبت نام: آبا ۱۳۸۸
اعتبار: 56


تشکرها : 225
( 5099 تشکر در 355 ارسال )
شماره ارسال: #119
RE: سکانسهای به یاد ماندنی

1-       صحنه گذشتن ال سید از دروازه والنسیا (عظمتی که در این صحنه وجود دارد ، بخصوص با تاکیدی که فیلمبردار با فیلمبرداری فوق العاده از زیر اسب از جنازه بسته شده ال سید به اسب با نور زیبای خورشید که بر دوش وی سوار است به انجام میرساند. فیلمبرداران ما هنوز نمیدانند که اگر فیلمبرداری از زیر پاهای شخص انجام گیرد باعث عظمت بخشیدن به شخصیت و اگر از بالای هنرپیشه باشد باعث تحققیر اوست. کاری که فیلمبردار مختار میکرد...)

2-       10 دقیقه پایانی فیلم این گروه خشن ( بی نظیرترین صحنه های اکشن تاریخ سینما در تمام دوران. از مجموع 3600 کات این فیلم که خود رکورد بیشترین کات یا صحنه در یک فیلم در تاریخ سینما را دارد 10 دقیقه آخر به تنهائی 2000 کات را شامل میشود و این یعنی اوج هنر در مونتاژی خارق العاده و رعب آور. این یعنی بطور متوسط در هر ثانیه 3 تصویر از جلو چشمان شما میگذرد و آنهم نه تصاویری ساده. مجموع مهمات استفاده شده در این 10 دقیقه بیش از کل مهماتی است که در جنگ واقعی مکزیک بکار گرفته شد)

3-       صحنه ضجه ی زامپانو (آنتونی کوئین)در نگاهی به آسمان و کنار ساحل در فراق یارش که مظلومانه از این جهان پر کشیده است در فیلم جاده (یکی از خشن ترین شخصیتهای تاریخ سینما در تقابل با عشقی دیرهنگام حرفی برای گفتن ندارد. براستی قدرت عشق تا کجاست؟ )

4-       صحنه ای از فیلم ویریدیانا ساخته ی لوئیس بونوئل آنجا که پیرزن متمول، گدایان شهر را برای خوردن غذا مهمان میکند... میهمانان پس از اطعام ، به زن تجاوز میکنند و او را می کشند و تمام دارائیش را به یغما  می برند... لوئیس بونوئل جائی گفته بود : "خدا را شکر که هنوز خدا را قبول ندارم!" و بعدها اصلاح کرد که: من مسیحی نیستم ولی بی خدا هم نیستم،چیزی که باید از آن فرار کرد گناه است و نه خدا"

5-       صحنه های جالب فیلم میل مبهم هوس ساخته ی دیگر لوئیس بونوئل. مردی مسن عاشق پیشخدمت خود میشود. هدف او تن اوست. هر بار پیشخدمت با ترفندی از ارتباط می گریزد اما بطور کامل پا پس نمی کشد. او عاشقتر از مرد است . چون : اگر مرد به هدفش برسد دیگر او را دوست نخواهد داشت و وقتی نمیگذارد که به هدفش برسد یعنی نمی خواهد این عشق پایان پذیرد. یک فلسفه فوق العاده از مفهوم واقعی عشق.

6-       صحنه ای از روشنائیهای شهر ساخته چارلی چاپلین. آنجا که دختری نابینا که حالا بینا شده و میخواهد به چارلی گدا پول بدهد بعد از لمس دستهایش او را می شناسد. کسی که خرج عمل دختر را داده است. دختر فکر میکرد او یک جنتلمن است و بعد... تمام تخیلاتش طور دیگری رقم میخورد... یک صحنه کم نظیر درباره آنچه که میدانیم، آنچه که نمیدانیم و آنچه که باید بدانیم.

7-       صحنه دوئل سه نفره کلینت ایستوود ، لی وان کلیف و ایلای والاک در خوب ، بد ، زشت. براستی چه کسی میدانست که یک نفر در این مبارزه باید نابود شود ، یک نفر تطهیر شود و دیگری همچنان که تنها آمده بود تنها برود؟ با شکوه ترین دوئل تاریخ سینما با یک موسیقی خارق العاده.

8-       صحنه به گلوله بسته شدن بانی و کلاید در فیلمی به همین نام. 167 گلوله در فاصله چند ثانیه که پیکر دو دزد عاشق را غربال میکند ... براستی باز میتوان گریخت؟ و اگر آری ، تا کجا و تا کی؟ "هرکه باشید هرکجا باشید در نهایت درون دایره ای سرخ که شما را خواهد بلعید گرد هم خواهید آمد" (جمله ای از بودا که بشکل مشابهی در ابتدای فیلم دایره سرخ حک میشود)

9-      لحظه ای که جلاد مقابل سرتوماس مور (پل اسکافیلد) در انتهای فیلم مردی برای تمام فصول زانو میزند... فرزندم برخیز و کار خود را به انجام برسان. تو ماموری و نه شرمسار... و بعد : سری که از تن جدا میشود... و جلادها هم گریه میکنند... مرگ مردان بزرگ، همیشه مثل خود آنها بزرگ است

10-  لائوتسه (فیلسوف چینی) عقیده ای دارد که به درست و غلط بودنش کاری نیست. میگوید: "از زنان بترس که آنان یکی را در دل، یکی را بر زبان و یکی را در آغوش دارند" این سخن  مرا عجیب بیاد نمائی از فیلم سرگیجه می اندازد آنجا که جیمز استوارت وقتی می فهمد کیم نواک در تمام مدت برای او نقش بازی میکرده است و حیران درمی ماند...

11-   سکانس شکافته شدن دریا در ده فرمان.... صحنه ای که ده ها سال چگونگی انجام آن در تمام دانشکده های سینمائی تدریس میشد و میشود.

12-  وقتی باراباس (این دزد پولاد تن و فناناپذیر) بالای صلیب میرود... و چه کسی است که فناناپذیر باشد؟ (کل نفس ذائقه الموت)

13-  وقتی گلوریا سوانسون در سانست بلوار میگوید : " من هنوز بزرگم، بزرگ. این فیلمها هستند که کوچک شدند و میشوند". این حرف مرا یاد سخنی از تورج نگهبان (ترانه سرای نامی ایران) می اندازد : "کوچک شدم تا کوچکم نبینند"

۳۰-۸-۱۳۹۰ ۰۹:۴۵ صبح
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : جیسون بورن, پایک بیشاپ, الیشا, حمید هامون, soheil, بهزاد ستوده, دزیره, مگی گربه, بانو, ژان والژان, چارلز کین, Classic, دن ویتو کورلئونه, مارلنه, جو گیلیس, پرشیا
کاپیتان اسکای آفلاین
کاپیتان
***

ارسال ها: 198
تاریخ ثبت نام: تير ۱۳۹۰
اعتبار: 21


تشکرها : 742
( 1703 تشکر در 182 ارسال )
شماره ارسال: #120
مردی برای تمام اصول

بله، مردی برای تمام اصول و نه تمام فصول

این فیلم را دوست دارم.

دوستی من با این فیلم نه برای کارگردان بزرگ آن و نه بازی های بسیار خوب و درخشان آن است.

این فیلم زیباست، بی نهایت زیباست و ارزشمند، مردی که باورهایش را قربانی نمی کند و خود به پای این باور، قربانی می شود.

یک زندان و دو پنجره!

گمان می کنم پنجره ی جلویی درخواست های پادشاه باشد و پنجره ی عقبی باورها و دیدگاه های توماس مور و درختان پشت میله های زندان، بهشتی است که او برای خود تصور نموده است. این نما این پرسش را در ذهن ما پدید می آورد که سرتوماس از کدام سو بیرون می رود؟ تن به درخواست پادشاه می دهد و از در جلویی خارج می شود و یا از پنجره به بهشت آرمانی اش پرواز خواهد نمود؟

*****

این فیلم واقعی است، صحنه ها، قاب بندی ها، حتی زمانی که کارگردان و فیلم بردار، به شکل ناهنجاری، قالب ها و ترکیب بندی های صحنه را در هم می شکنند تا ژرفای نابهنجاری جامعه را به تصویر بکشند باز هم چیزی از زیبایی فیلم کم نمی شود.

بازی درخشان و اثرگذار پاول اسکافیلد در این اثر تا نگاه های عاشقانه ی سوزانا یورک به پدر، از همان بار نخست و برای همیشه در خاطرم جای گرفته و نمی توانم  حسی را که با تماشای این فیلم به دست آورده ام فراموش کنم.

دوبله ی این فیلم زیبا، همخوان و به خصوص نمی توانم از شیرینی صدای دوبله ی سر توماس مور چشم پوشی نمایم. این صدا، وقار، آرامش، پختگی و هوشمندی و طنز برجسته ی نقش اول فیلم را به خوبی نشان می دهد.

سر توماس مور واقعی فردی کاتولیک، مذهبی، و پارسا، ثروتمند، وکیل و سیاستمدار است که کتابی شاید در برابر کتاب شهریار (ماکیاولی)، به نام "اتوپیا" دارد. او در این کتاب به دنبال جامعه ای سازمان یافته و قانون مدار است.

او تسلیم خواسته های پادشاه نشد و در دفاع از باورهای خود گردن زده شد.

چنین فیلمی در دست کس دیگری ممکن بود یک اثر احساساتی از آب درآید اما در دستان کارگردان "سر ظهر"، ژرف، پرمعنا و چند وجهی از کار درآمده است.

سایر فیلم های فرد زینه مان را ندیده ام اما این دو اثر (سر ظهر و مردی برای تمام فصول) به نحو شگفت آوری، مردان تنهایی را نشان می دهند که از خیل زورگو و زورشنو  جدا می شوند و راه خود را می روند.

تماشا از پشت پنجره و بالای تیمکت

سکانسی که زیبا و پربار است و اشاره ی ظریفی به پانزده ماه زندان او دارد و گمان می کنم گرفتن نمای آن به راستی بیش از چند ماه به طول انجامیده اما در چند ثانیه ی کوتاه خلاصه شده است، نمای زندان است. این نماها همچنین به عنوان فیلم " مردی برای تمام فصول" اشاره دارد.

پاییز

.

زمستان

.

بهار و تابستان

.

سر توماس پانزده ماه زندانی می شود و ما این پانزده ماه را با دگرگون شدن فصل ها در چند نمای کوتاه به چشم می بینیم.

یک قاب بندی زیبا، ترکیب نور و رنگ و سایه، تصویر را به یک اثر هنری تبدیل نموده است.


دوست دارِ شما: کاپیتان
۱-۹-۱۳۹۰ ۰۲:۳۳ عصر
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط : الیشا, گرتا, مگی گربه, دزیره, بانو, پایک بیشاپ, ژان والژان, اسکورپان شیردل, اسکارلت اُهارا, چارلز کین, Classic, ممل آمریکایی, جو گیلیس, پرشیا
ارسال پاسخ 


پرش در انجمن: